معنی ضرب المثل ” از کوزه همان برون تراود که در اوست ” + داستان و انشا

گسترش ضربالمثل: از کوزه همان برون تراود که در اوست
حتماً تا به حال این ضربالمثل معروف را شنیدهاید که میگوید: “از کوزه همان برون تراود که در اوست.” این جمله به زبان ساده یعنی هر چیزی که در درون یک شخص یا یک چیز وجود دارد، در نهایت خودش را نشان میدهد. همانطور که اگر در یک کوزه آب باشد، وقتی آن را خم کنیم آب از آن بیرون میریزد و اگر شیرهی انگور در آن باشد، شیره از آن جاری میشود، انسانها نیز در گفتار و رفتارشان همان چیزی را نشان میدهند که در فکر و قلبشان است.
**داستان کوتاه:**
در یک روستای کوچک، دو کشاورز زندگی میکردند به نامهای رضا و کریم. آنها همسایه بودند و هر دو در مزرعهی خود گندم میکاشتند. یک سال، خشکسالی سختی روستا را فرا گرفت و باران نمیبارید. رضا که همیشه فردی حریص و خودخواه بود، شبانه به مزرعهی کریم رفت و مقداری از سهمیهی آب نهر او را به طرف زمین خودش برگرداند. فردای آن روز، کریم متوجه موضوع شد اما چیزی نگفت.
چند روز بعد، بزرگان روستا جلسهای گذاشتند تا برای مشکل کمآبی چارهای پیدا کنند. از همه خواستند که اگر نظری دارند، بیان کنند. رضا در جمع بلند شد و شروع به صحبت کرد. او با عصبانیت و نگرانی گفت: “من شکایت دارم! کسی دارد آب مرا دزدیده. من در این شرایط سخت در حال ضرر دادن هستم.” لحن صحبتهایش پر از طمع و بیاعتمادی بود.
سپس نوبت به کریم رسید. او با آرامش برخاست و گفت: “دوستان، میدانیم که این بحران برای همه سخت است. من پیشنهاد میکنم چاه قدیمی وسط روستا را دوباره احیا کنیم و آب را به طور عادلانه بین همه تقسیم کنیم. بیایید در این شرایط سخت، بیشتر به هم کمک کنیم.”
همه حاضران تحت تأثیر سخنان کریم قرار گرفتند. یکی از بزرگان روستا که ناظر این صحنه بود، لبخندی زد و گفت: “راست میگویند که از کوزه همان برون تراود که در اوست. رضا که در دلش حرص و حسد لانه کرده، فقط از دزدی و شکایت حرف زد. اما کریم که قلبی پاک و نیکو دارد، راه حل عادلانه و کمک به همنوع را پیشنهاد کرد.”
**انشا:**
این ضربالمثل زیبا به ما یادآوری میکند که ذات و درون هر کس، سرانجام در سخنان و اعمالش آشکار میشود. یک انسان خوب با افکار زیبا، معمولاً مهربان، صادق و بخشنده است. در مقابل، کسی که درونش پر از کینه، حسادت یا افکار منفی است، این صفات ناپسند به تدریج در رفتار و گفتارش دیده میشود.
ما میتوانیم از این حکمت در زندگی خود استفاده کنیم. اگر میخواهیم دیگران ما را به عنوان فردی خوشقلق و قابل اعتماد بشناسند، باید روی افکار و صفات درونی خود کار کنیم. باید سعی کنیم قلبمان را از محبت، صداقت و خوبی پر کنیم. آن وقت است که بدون هیچ تلاش خاصی، این زیباییهای درونی از وجودمان به بیرون تراوش میکند و دیگران نیز آن را میبینند و درک میکنند.
در پایان، بیاییم مانند کوزهای باشیم که پر از آب گوارای مهربانی و دانایی است، تا زمانی که سخن میگوییم یا کاری انجام میدهیم، چیزی جز خوبی و راستی از ما جاری نشود.

در این نوشته، به سراغ ضربالمثل ایرانی «از کوزه همان برون تراود که در اوست» میرویم. این ضربالمثل در کتاب نگارش پایه یازدهم نیز آمده است. در ادامه، مفهوم و داستان پشت این عبارت را با هم مرور میکنیم.
معانی ضرب المثل از کوزه همان برون تراود که در اوست
گفتار و کردار انسانها، مانند آینهای است که درونشان را نشان میدهد. هر آنچه در ذات و درون یک چیز نهفته باشد، سرانجام خود را در ظاهر آن آشکار میکند. رفتار هر فرد نیز بازتاب افکار و نیتهای اوست.
برداشت از ضربالمثل “از کوزه همان برون تراود که در اوست” این است: اگر درون کوزهای زهر باشد، هرگز از آن آب گوارا و شیرین بیرون نمیآید، حتی اگر آن کوزه از نظر ظاهری بسیار زیبا و از جنس مرغوب ساخته شده باشد. به همین ترتیب، اگر کسی ذاتاً بد باشد، نباید از او انتظار داشت که رفتاری مهربان و نیک داشته باشد.
| ایموجی این ضرب المثل | 🏺💧=⬅🏺 |
ریشه ضرب المثل از کوزه همان برون تراود که در اوست
در گذشته، مردم برای پاک کردن آب، آن را در کوزههایی میریختند. روی کوزه را با یک درپوش از جنس حصیر یا ابریشم میپوشاندند. بعد کوزه را درون یک ظرف دیگر قرار میدادند و آبی که از این صافی رد میشد را مینوشیدند. در این روش، معمولاً هر بویی یا مزۀ که در خود کوزه یا درپوش آن بود، به آب منتقل میشد. در چنین مواقعی این جمله را به کار میبردند: «از کوزه همان برون تراود که در اوست.»
2 انشا در مورد ضرب المثل از کوزه همان برون تراود که در اوست
در این قسمت، دو انشا دربارهی همین ضربالمثل آماده کردهایم. امیدواریم از خواندن آنها لذت ببرید.
انشا شماره 1 – مشورت
در یک گردهمایی خانوادگی، یکی از جوانان فامیل که دانشآموز سال آخر دبیرستان بود، با دیگران گفتگو میکرد و از آنها راهنمایی میخواست. او میپرسید: «نمیدانم باید به درس خواندن ادامه دهم یا بعد از گرفتن دیپلم، مشغول کار شوم.»
یکی از بستگان که استاد دانشگاه بود، به او گفت: «بهتر است در دوران جوانی به تحصیل ادامه دهی، چون دانش و آگاهی، سرمایه بزرگی برای زندگی است.» اما فرد دیگری که تحصیلات زیادی نداشت و تنها خواندن و نوشتن بلد بود، مخالف این نظر بود و گفت: «وقتت را برای دانشگاه تلف نکن. اگر من هم ادامه تحصیل میدادم، سالها از زندگیام عقب میافتادم.»
پسر با شنیدن این دو نظر متفاوت، سردرگم شده بود. در ادامه، وقتی پدرم را دیدم، از او پرسیدم: «چرا برای یک سوال واحد، این دو نفر چنین حرفهای متفاوتی میزنند؟» پدرم پاسخ داد: «چون از کوزه همان برون تراود که در اوست.» هرکس بر اساس آنچه در فکر و دلش دارد سخن میگوید و نظراتش، نشاندهنده مسیر و سبک زندگی خودش است.
انشا شماره 2 – ظاهر و باطن
بیایید وجود خودمان را مانند یک کوزه تصور کنیم. شکل و ظاهر ما، مثل همان کوزه است. ممکن است ساده و گلی باشد، یا با رنگهای زیبا تزئین شده باشد، یا حتی روکش طلا و نقره داشته باشد. این ظاهر، شاید نشاندهنده موقعیت اجتماعی، شغل و میزان تحصیلات ما باشد.
اما محتوای درون این کوزه، همان باورها، اخلاقیات و عقاید ماست. وقتی به دنیا میآییم، این کوزه تقریباً خالی است. اول، پدر و مادر و خانواده شروع به پر کردن آن میکنند. بعداً، با ورود به جامعه و تحت تأثیر دوستان، همکاران و اطرافیان، محتوای آن تغییر میکند. ممکن است بر اثر این تأثیرات، از درون آن طلا و الماس بیرون بیاید، یا فقط آهن زنگزده و بیارزشی در آن باشد. اینکه در نهایت چه چیزی درون کوزه خواهد بود، کاملاً به چیزهایی بستگی دارد که خودمان در آن میریزیم، یا اجازه میدهیم دیگران در آن بریزند.
شما فقط ظاهر کوزه را میبینید و تا وقتی محتوای آن بیرون نریخته باشد، از درون آن بیخبرید! به همین دلیل است که میگویند: “تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.” و این جمله معروف که: از کوزه همان برون تراود که در اوست.
این موضوع ما را به یاد این آیه قرآن میاندازد که باید عیناً نقل شود:
قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَىٰ شَاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَىٰ سَبِيلًا
بگو: هر کس طبق روش (و خلق و خوی) خود عمل میکند؛ و پروردگارتان کسانی را که راهشان نیکوتر است، بهتر میشناسد. (سوره اسراء آیه 84)
3 داستان درباره ضرب المثل از کوزه همان برون تراود که در اوست

داستان شماره 1 – خردمند نادان
مردی در جمعی نشسته بود و به حرفهای دیگران گوش میداد. ناگهان احساس کرد که باید خود را فردی باهوش و ویژه نشان دهد. برای همین، هر حرفی که دیگران به هم میزدند، او رد میکرد و میگفت درست نیست.
ناگهان یکی از افراد دانا در جمع متوجه حیله او شد و تصمیم گرفت به او درس زندگی بدهد. پس از همه یک سوال پرسید و هیچکس نتوانست پاسخ درست را بدهد. سپس آن فرد دانا رو به مرد حیلهگر کرد و از او خواست تا جواب سوال را بگوید.
مرد حیلهگر با خجالت سرش را پایین انداخت و ناتوانی خود را در پاسخ دادن نشان داد. همه به او خندیدند و رفتارش را مسخره کردند. آنگاه مرد دانا گفت: هرکس به اندازه دانش خود سخن میگوید و از هر کوزه فقط آنچه درونش است بیرون میریزد!
داستان شماره 2 – بازرگان و غلام
در روزگاران گذشته، تاجری دو خدمتکار را استخدام کرد تا بارهایش را جابهجا کنند. یکی از آنها لاغر و کمتوان بود و دیگری قوی و تنومند. تاجر بارهایی را که باید از حیاط خانه به انبار منتقل میشدند به آنها نشان داد و خودش در گوشهای نشست تا کارشان را ببیند.
غلام قویهیکل با تمسخر به غلام لاغر گفت: «تا تو یک بار را جابهجا کنی، من چندین بار را میبرم. پس من کمی استراحت میکنم تا تو از من خیلی عقب نمانی». غلام لاغر پاسخی نداد و بیصدا به کارش ادامه داد. او هر بار یک بسته برمیداشت و تا نزدیک ظهر، بیشتر بارها را منتقل کرده بود.
نزدیک ظهر، تاجر آمد تا نتیجهٔ کار را بررسی کند. غلام قوی که او را دید، به سرعت بلند شد و چند بسته را با هم برداشت و به سمت انبار حرکت کرد. اما در میان راه، بستهها لغزیدند و از دستش افتادند.
تاجر گفت: «چه کردی؟ مگر نمیدانی اینها چیزهای شکستنی بودند؟ چرا دقت نکردی؟»
غلام قوی گفت: «تقصیر من نیست. این دوست لاغر ما مقصر است که کارش را درست انجام نمیدهد و من مجبورم جبرانش کنم. چون او فقط یکی یکی بسته میبرد، کار پیش نمیرود. من خواستم سریعتر کار کنم که این اتفاق افتاد».
غلام لاغر همچنان چیزی نگفت و مانند قبل، آرام و با حوصله یک بسته برداشت و به انبار برد تا کارش را تمام کند.
وقتی وقت پرداخت دستمزد شد، تاجر رو به غلام لاغر کرد و گفت: «من از دور شما را نگاه میکردم. چرا در برابر حرفهای او چیزی نگفتی؟»
غلام لاغر پاسخ داد: «از کوزه همان برون تراود که در اوست. آنچه در درون او بود، بر زبانش جاری شد و آنچه در درون من بود، در کارم نمایان گشت. او اگرچه قوی بود، اما برای مسخره کردن آمده بود و من اگرچه ضعیف بودم، برای کار کردن آمده بودم».
داستان شماره 3 – حضرت مسیح
عیسی در راهش با مردی یهودی روبرو شد. به محض اینکه آن مرد عیسی را دید، شروع به ناسزا گفتن کرد و گفت: “ای پسر بیاصل و نسب!”
اما عیسی در پاسخ به او گفت: “سلام بر تو، ای انسان بزرگوار و محترم.”
اطرافیان عیسی به او گفتند: “این مرد به تو توهین کرد، پس چرا تو به او احترام میگذاری؟”
عیسی پاسخ داد: “هر کس تنها چیزی را که در درون خود دارد، میتواند به دیگران بدهد. چون سرمایه او در آن لحظه توهین بود، پس با من بد صحبت کرد؛ اما چون درون من تنها نیکی و احترام وجود دارد، من هم تنها میتوانم پاسخ محبتآمیز بدهم. هر آنچه در قلب ماست، همان را به دیگران نشان میدهیم.”




























