معنی ضرب المثل ” برو کار می کن مگو چیست کار ” + داستان

در زندگی گاهی اوقات پیش میآید که افراد به جای اقدام عملی و شروع به کار، فقط به حرف زدن و پرسیدن سوالهای مختلف مشغول میشوند. آنها مدام میپرسند: “چه کاری انجام دهم؟” یا “این کار به چه دردی میخورد؟” در حالی که گاهی بهترین راهحل، همین است که دست به کار شوی و شروع کنی.
این دقیقاً همان مفهومی است که در جملهی معروف “برو کار میکن، مگو چیست کار” پنهان است. این سخن به ما یادآوری میکند که به جای بحث و گفتوگوی بیپایان، بهتر است اقدام کنیم و اولین قدم را برداریم. بسیاری از موفقیتها نه از طریق فکر کردن محض، بلکه با عمل کردن و تجربه کردن به دست میآیند.
وقتی کاری را شروع میکنی، کمکم راه را پیدا خواهی کرد. حتی اگر در ابتدا مسیر کاملاً روشن نباشد، با تلاش و پشتکار، همه چیز واضحتر میشود. این جمله به ما میگوید که گاهی لازم است قبل از آنکه همه چیز را به طور کامل درک کنیم، دست به عمل بزنیم.
شعر:
برو کار میکن مگو چیست کار که سرمایه جاودانی است کار
این شعر زیبا به ما میفهماند که کار و تلاش، تنها یک فعالیت معمولی نیست، بلکه گنجی است که برای همیشه نزد انسان میماند و ارزش ابدی دارد.

در این نوشته، به مفهوم و داستان پشت ضربالمثل معروف ایرانی «برو کار میکن مگو چیست کار» که در کتاب فارسی کلاس پنجم آمده است، میپردازیم. در ادامه با ما همراه باشید.
معانی برو کار می کن مگو چیست کار + برداشت از مثل
۱. اگر فقط بنشینیم و هیچ کاری نکنیم، هیچ چیز به دست نمیآوریم و هیچ پیشرفتی نخواهیم داشت.
۲. آنچه امروز انجام میدهیم، آیندهمان را میسازد.
۳. اگر انسان بخواهد به موفقیت برسد، باید تلاش کند؛ وگرنه با تنبلی و بیحوصلگی به جایی نمیرسد.
۴. وقتی مشغول کار و کوشش هستیم، ذهن ما از فکرهای بیهوده و خیالپردازیهای بیفایده آزاد میشود.
۵. با انجام کارهای سودمند، هم دارایی مادی و هم سرمایههای معنوی مانند آبرو و احترام به دست میآید.
3 داستان کوتاه از مثل برو کار می کن مگو چیست کار
داستانهای مختلفی در مورد این ضربالمثل وجود دارد که در ادامه میخوانید.
داستان شماره 1 – پیامبر(ص) و تهیدست
در زمان پیامبر اکرم(ص)، یکی از یاران ایشان دچار تنگدستی شدیدی شد. وضعیت به جایی رسید که همسرش به او پیشنهاد کرد نزد رسول خدا(ص) برود و مشکل خود را بیان کند تا شاید ایشان کمکی به او بکنند. مرد، سخن همسرش را پذیرفت و به حضور پیامبر(ص) رفت و داستانش را گفت. پیامبر(ص) در پاسخ به او فرمودند:
> “مَن سَأَلَنا أَعطَیناهُ وَ مَنِ استَغنی أَغناهُ الله”
یعنی: کسی که از ما درخواست کند، به او میبخشیم؛ اما اگر بینیازی پیشه کند، خداوند او را بینیاز میگرداند.
مرد به خانه برگشت. پس از مدتی، دوباره فشار فقر او را مجبور کرد تا نزد پیامبر(ص) بازگردد و کمک بخواهد. اما این بار نیز پیامبر(ص) همان جملهٔ پیشین را تکرار کردند. مرد به خانه برگشت، اما برای بار سوم ناچار شد خدمت رسول خدا(ص) برسد و تقاضای یاری کند. این بار نیز پیامبر(ص) همان پاسخ را دادند.
این بار، مرد از سخن پیامبر(ص) نیرو گرفت و با ارادهای محکم و توکل بر خدا، دست به کار شد. یک تیشه از کسی امانت گرفت و به سوی کوه و بیابان رفت. شروع کرد به جمعآوری هیزم و سپس آن را به شهر میآورد و میفروخت. او این کار را ادامه داد تا پساندازی جمع کرد. سپس تیشهٔ امانی را پس داد و با پولش تیشهای برای خود خرید و به کارش ادامه داد. آنقدر در این راه پیش رفت که ثروتمند شد، خدمتکاری برای خود گرفت و زندگیاش را کاملاً سامان داد.
سرانجام نزد پیامبر(ص) بازگشت و سرگذشت خود را تعریف کرد. پیامبر(ص) فرمودند:
“به تو گفتم: هر کس از ما درخواست کند، به او میدهیم؛ اما اگر بینیازی ورزد و تلاش کند، خدا او را بینیاز خواهد کرد.”
داستان شماره 2 – کار و تلاش
در روزگاران قدیم، پادشاهی قدرتمند در چین زندگی میکرد. روزی که برای شکار به بیرون از شهر رفته بود، دستور داد تختهسنگی بزرگ را وسط یک جادهٔ باریک قرار دهند. سپس خودش به همراه چند نفر از نزدیکانش در جایی پنهان شد تا ببیند مردم در برخورد با این سنگ چه واکنشی نشان میدهند.
ثروتمندان و اشراف زیادی از آن مسیر گذشتند. بعضی با کالسکههای مجلل به سنگ رسیدند، آن را دور زدند و با ناراحتی از کنارش گذشتند. برخی هم پشت سر پادشاه را زیر سؤال بردند و گفتند چرا کسی برای نظافت جاده کاری نمیکند.
عصر آن روز، وقتی تقریباً همه ناامید شده بودند، مرد کشاورزی با یک بار و بنهٔ سبک از راه رسید. او وقتی سنگ را دید، بارش را زمین گذاشت و با تمام توان تلاش کرد تا سنگ را به کنار جاده هُل بدهد. پس از کلی تقلا و عرق ریختن، بالاخره موفق شد راه را باز کند.
وقتی خواست بارش را بردارد، نگاهش به تکه پارچهای تمیز و تازه افتاد که زیر سنگ دفن شده بود. آن را برداشت و دید داخلش پر از سکههای طلاست. توی همان پارچه، یادداشتی از طرف پادشاه بود با این مضمون: «این سکهها پاداش کسی است که این سنگ را از سر راه مردم برداشت.»
پیام داستان:
این حکایت نمادی از ارزش تلاش و مسئولیتپذیری است. معنایش این نیست که هر سنگی را کنار بزنیم تا شاید پاداشی در کار باشد؛ بلکه یادآوری میکند که پشت هر کاری — اگر با искренی و پشتکار انجام شود — دستاوردی هرچند کوچین نهفته است، و این تلاش است که راه را برای موفقیتهای بزرگتر باز میکند.
داستان شماره 3 – پشتکار
دانشآموزی بود که در دبستان درس میخواند و از همهٔ همکلاسیهایش بیشتر تلاش میکرد. با این حال، همیشه تعجب میکرد که چرا با وجود این همه کوشش، در امتحانات بهترین نمره را نمیگیرد. یک روز از مادرش پرسید: «مادر، فکر میکنی من باهوش نیستم؟ با این که با دقت به درس معلم گوش میدهم، چرا همیشه از بقیه عقبترم؟»
مادر احساس میکرد مدرسه به اندازهٔ کافی به پسرش اعتماد به نفس نمیدهد، اما نمیدانست چه پاسخی به او بدهد. در امتحان بعدی هم پسر با این که فکر میکرد اول میشود، رتبهاش از هفتاد بهتر نشد. وقتی به خانه برگشت، دوباره همان سؤال را تکرار کرد.
مادر دوست داشت بگوید هوش هرکس با دیگری فرق دارد و شاید شاگرد اول از همه باهوشتر است، اما این حرف را به زبان نیاورد.
ذهنش مدام درگیر این بود که چطور به پسرش پاسخ درستی بدهد. بعضی پدر و مادرها در چنین مواقعی بچهها را سرزنش میکنند و میگویند: «برای این است که زیاد بازی میکنی!» یا «چون تلاش کافی نمیکنی!»
اما او میدانست پسرش اگرچه استعداد درخشانی ندارد و شاید کمی هم کندپیشرفت است، اما سختکوش است. دلش نمیخواست مانند دیگران پاسخ سطحی به او بدهد، چون میدید چقدر برای درس خواندن رنج میکشد. میخواست پاسخ قانعکنندهتری پیدا کند.
وقتی پسر از دورهٔ راهنمایی فارغالتحصیل شد، با این که کمتر از قبل زحمت کشیده بود، نتیجههای بهتری گرفت. پیشرفت چشمگیری نکرده بود، اما نسبت به گذشته امیدوارتر بود.
مادر برای تشویق او، او را به کنار دریا برد. همانجا پاسخ پسرش را پیدا کرد. وقتی روی شنهای ساحل نشسته بودند، به او گفت: «به پرندههای کنار دریا نگاه کن. وقتی موج میآید، گنجشکها سریع از جا میپرند و به آسمان میروند. اما مرغان دریایی چابک نیستند و برخاستن برایشان سختتر است. با این حال، در پایان این مرغان دریایی هستند که میتوانند از دریاها عبور کنند و مسافتهای طولانی را پرواز کنند.»
چند سال گذشت. پسر با نتایج خوبی در بهترین دانشگاه قبول شد. در تعطیلات زمستان، به زادگاهش برگشت و مدرسهاش از او دعوت کرد تا برای دانشآموزان از تجربههایش بگوید. او خاطرهٔ کنار دریا و حرفهای مادرش را تعریف کرد. مادران دانشآموزان و همینطور مادر خودش با شنیدن این خاطره اشک ریختند.
یک مثل چینی میگوید: «کسی که پشتکار دارد، میتواند ناتوانیهایش را جبران کند». کشاورز هر چه بیشتر زمین را شخم بزند و علفهای هرز را وجین کند، محصول بیشتری برداشت میکند. نابغه نبودن مسئلهای نیست. اگر انسان تلاش بیشتری بکند و هر روز در کارش مقدار کمی پیشرفت کند، سرانجام روزی را خواهد دید که همچون مرغان دریایی از دریاها عبور میکند.
انشا در مورد ضرب المثل برو کار کن مگو چیست کار
پسر بچه یک پیله پروانه پیدا کرد و آن را به خانه برد. یک روز متوجه شد سوراخ ریزی روی پیله ایجاد شده. مردی که شاهد این صحنه بود، مدتی به تماشا نشست. پروانه ساعتها تلاش کرد تا توانست بخشی از بدنش را از آن سوراخ کوچک بیرون بیاورد.
بعد از مدتی، به نظر رسید که پروانه دیگر هیچ حرکتی نمیکند و قادر نیست خود را کاملاً آزاد کند. به همین خاطر، پسرک تصمیم گرفت به او کمک کند. او قیچی آورد و با احتیاط، سوراخ پیله را کمی گشادتر کرد. با این کار، پروانه به راحتی از پیله خارج شد.
اما شکل پروانه عجیب به نظر میرسید: بدنش باد کرده بود و بالهایش کوچک و چروکیده بود. پسرک منتظر ماند، امیدوار بود که بالهای پروانه باز شود و بتواند وزن بدنش را تحمل کند. اما این اتفاق نیفتاد.
در واقع، آن پروانه تا آخر عمرش ناچار بود با بدنی متورم و بالهای ناتوان روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند. کاری که پسرک با نیت خیر و عجله انجام داده بود، باعث این سرنوشت شد. آن سوراخ کوچک در پیله، بخشی از طراحی حکیمانهٔ آفرینش بود. پروانه باید آن همه تلاش و تقلا را تحمل میکرد تا مایع درون بدنش به بالهایش منتقل شود و آنها را برای پرواز آماده کند.
گاهی در زندگی، تلاش و گذر از سختیها دقیقاً چیزی است که به آن نیاز داریم. اگر خداوند این امکان را فراهم میکرد که بدون هیچ مانعی به خواستههایمان برسیم، آنگاه آن قدرتی که امروز در وجودمان هست را نداشتیم. اگر همیشه کسی دستتان را بگیرد، هرگز پرواز را یاد نخواهید گرفت.
شاعر عزیزمان، سعدی، همواره نصیحت های بسیاری برای انسانها در جهان هستی دارد و شعری که از کودکی با آن بزرگ شدیم نشان از همت بلند سعدی در زندگی شخصی اوست:
«برو کار می کن مگو چیست کار
که سرمایه جاودانی است کار»
سعدی با بیانی پندآمیز، نه تنها بر اهمیت «کار» تأکید میکند، بلکه آن را سرمایهای همیشگی میداند. او با این نگاه تیزبین، هم راهنمایی دلسوز برای زندگی مادی است و هم انگیزهبخشی برای آیندگان که دغدغههای اجتماعی و اقتصادی داشته باشند. استفاده درست از تواناییهای آدمی نیز نکتهای است که در شعر این شاعر بزرگ به زیبایی بیان شده:
«نخواهی که ضایع شود روزگار
به ناکاردیده مفرمای کار»
سعدی شیرازی کار و کوشش را برای زندگی شرافتمندانه انسان لازم میداند و قناعت را نیز ویژگی ارزشمندی میشمرد که برای انسان ضروری است. زیرا عمل و تلاش، ذات انسان را شکل میدهد و باعث رشد روحی و فکری او میشود.
این شعر سعدی را میتوان نمونهای دانست از این باور که حتی تلاشی که به نتیجه نرسد، بهتر از سکون و بیعملی است. ذهن انسان با کار و فعالیت، پویا میماند و با خلاقیت بیشتری به جهان مینگرد. در نتیجه، سعدی بر این باور است که هرگز نباید از کار شرم داشت و تحت هیچ شرایطی نباید دست از تلاش کشید.
شعر برو کار میکن مگو چیست کار
برو کار کن و نگو که کار چیست و چه فایدهای دارد، زیرا کار و تلاش، سرمایهای است که همیشه با تو میماند.
به این داستان توجه کن تا ببینی کشاورز دانا، وقتی میخواست بخوابد و زندگی را بدرود گوید، چه نصیحتی به پسرانش کرد.
او گفت: «این زمین را که از من به شما میرسد، دوست بدارید و از آن نگهداری کنید، زیرا گنجی در آن پنهان است که از گذشتگان برایتان به یادگار مانده است.
من خودم نمیدانم این گنج دقیقاً کجاست؛ پیدا کردن آن بر عهدهٔ شماست.»
وقتی ماه مهر فرارسید و فصل کشت آغاز شد، به آنان گفت: «تمام زمین را زیرورو کنید.
هیچ نقطهای از باغ را بدون کاوش رها نکنید و هرجا که احتمال میدهید گنج باشد، جستجو کنید.»
پدر از دنیا رفت و پسرانش، با امید یافتن گنج، شروع به کندن و جستجو در دشت کردند.
با گاوآهن و بیل، زمین را زود و بیوقفه کندند؛ اینجا و آنجا و هرکجا که فکر میکردند گنج وجود دارد.
به حکم تقدیر، در آن سال به خاطر شخم زدن عمیق و مراقبت زیاد، از هر دانهای که کاشتند، هفتاد دانه برداشت کردند.
آنها هرچند گنجی نیافتند، اما زحمتشان نتیجه داد و همانطور که پدر گفته بود، تلاششان خود به گنجی تبدیل شد.
پیشنهادی: ضربالمثلِ “با کار”
داستان های کوتاه ائمه درباره کار و تلاش
◊ داستان عرق کار
امام کاظم(ع) در ملک شخصی خود مشغول کار و آبادانی زمین بود. تلاش فراوان او باعث شده بود عرق از سر و صورتش جاری شود. در این حال، علی بن ابیحمزه بطائنی به نزد او آمد و پرسید: “فدایت شوم، چرا این کار را به دیگران واگذار نمیکنی؟”
امام پاسخ دادند: “چرا باید این کار را به دیگران بسپارم؟ افرادی که از من برتر بودهاند، همواره چنین کارهایی را انجام میدادند.”
علی پرسید: “مانند چه کسانی؟”
امام فرمودند: “رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین علی(ع) و همه پدران و اجداد من. در حقیقت، کار و کوشش در زمین از سنتهای پیامبران، جانشینان پیامبران و بندگان شایسته خداوند است.”
◊ داستان بار نخل
علی بن ابیطالب(ع) از منزل خارج شد و مانند همیشه به سمت زمینهای کشاورزی و باغها رفت؛ جایی که با کار و تلاش در آنجاها آشنایی داشت. این بار نیز چیزی را با خود حمل میکرد. فردی از او پرسید: «ای علی! چه چیزی با خودت داری؟»
علی پاسخ داد: «درخت خرما، انشاءالله!»
آن شخص با تعجب گفت: «درخت خرما؟!»
تعجب این فرد زمانی برطرف شد که پس از مدتی، او و دیگران مشاهده کردند تمام هستههای خرما که علی در آن روز با خود میبرد تا بکارد و امید داشت در آینده هر کدام به یک درخت خرما تبدیل شود، به یک نخلستان کامل تبدیل شد و همهی آن هستهها سبز شدند و هر یک درختی تنومند گردید.[2]
◊ داستان توجه به معاش زندگی
داود بن سرحان نقل میکند: روزی مشاهده کردم که امام صادق(ع) شخصاً با پیمانه، مقداری خرما را اندازهگیری میکرد. به ایشان گفتم: فدایت شوم، اگر این کار را به یکی از فرزندان یا خدمتکاران میسپردید، مناسبتر نبود؟
امام در جواب به من فرمود: ای داود! زندگی یک مسلمان بدون سه ویژگی سامان نمییابد: نخست آنکه دین و قوانین الهی را به خوبی بشناسد؛ دوم آنکه در برابر مشکلات و سختیها شکیبایی کند؛ و سوم آنکه در مدیریت زندگی و معیشت، میانهروی و دقت داشته باشد.
سپس افزود: علی بن الحسین، که از نیاکان من است، هر صبح برای کار و تلاش از خانه بیرون میرفت. روزی فردی از او پرسید: ای فرزند رسول خدا، کجا میروی؟ ایشان پاسخ دادند: “اَتَصَدَّقُ لِعَیالی”؛ یعنی میروم برای خانوادهام صدقه فراهم کنم. آن شخص پرسید: مگر شما صدقه میخواهید؟ امام در پاسخ فرمود: “مَنْ طَلَبَ الْحَلالَ فَهُوَ مِنَ الله صَدَقَةٌ عَلیهِ”؛ هر کس برای به دست آوردن روزی حلال بکوشد، این تلاش، از سوی خداوند صدقهای برای او محسوب میشود.
◊ داستان همسفر حج
مردی که از سفر حج بازگشته بود، خاطرات سفر و همراهانش را برای امام صادق تعریف میکرد. او یکی از همسفرانش را بسیار تحسین میکرد و میگفت: «چه انسان بزرگ و محترمی بود! ما به همراهی چنین فرد بزرگی افتخار میکردیم. او همیشه سرگرم عبادت و اطاعت از خدا بود؛ به محض اینکه در جایی توقف میکردیم، به گوشهای میرفت، سجادهاش را پهن میکرد و به عبادت مشغول میشد.»
امام پرسید: «پس چه کسی کارهای روزمرهاش را انجام میداد؟ و چه کسی از چهارپای او مراقبت میکرد؟»
مرد پاسخ داد: «طبیعتاً این کارها بر عهده ما بود. او فقط به عبادت و کارهای معنوی خود مشغول بود و به این کارها نمیپرداخت.»
امام (ع) فرمودند: «پس همه شما از او برتر بودید!»
◊ داستان بستن زانوی شتر
کاروان ساعات زیادی در راه بود. نشانههای خستگی در مسافران و چهارپایان آشکار شده بود. وقتی به نقطهای رسیدند که آب وجود داشت، کاروان توقف کرد. پیامبر اکرم(ص) که همراه کاروان بودند، شتر خود را نشاند و پیاده شدند. پیش از هر کاری، همه در فکر بودند تا خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را آماده کنند. پس از پیاده شدن، رسول خدا به سمت آب حرکت کردند، اما پس از طی مقداری راه، بدون اینکه با کسی صحبت کنند، به سمت شتر خود بازگشتند.
همراهان با نگاههایی متعجب با خود گفتند: آیا اینجا را برای توقف نپسندیدهاند و میخواهند دستور حرکت بدهند؟! چشمها نگران و گوشها در انتظار شنیدن فرمان بود. تعجب جمعیت زمانی بیشتر شد که دیدند ایشان پس از رسیدن به شتر، بند زانوی شتر را برداشتند و زانوهایش را بستند و دوباره به سوی همان مقصد اولیه حرکت کردند.
فریادهایی از اطراف بلند شد: “ای رسول خدا! چرا به ما دستور ندادید که این کار را برایتان انجام دهیم و خودتان را به زحمت انداختید و بازگشتید؟ ما با کمال افتخار برای انجام چنین خدماتی آماده بودیم.” حضرت در پاسخ به آنان فرمود: “هرگز از دیگران در کارهای خود کمک نخواهید و به دیگران تکیه نکنید، ولو برای یک قطعه چوب مسواک باشد”. [6]
◊ داستان خواهش دعا
مردی با نگرانی و دلشوره پیش امام صادق رفت و گفت: “برای من دعا کنید تا خداوند روزی ام را زیاد کند؛ چون من بسیار فقیر و نیازمند شدهام.”
امام پاسخ دادند: “من برای تو دعا نمیکنم.”
مرد پرسید: “چرا دعا نمیکنید؟”
امام فرمودند: “چون خداوند راه مشخصی برای روزیرسانی قرار داده است. خدا دستور داده که به دنبال روزی بروید و آن را جستجو کنید، اما تو میخواهی در خانه بنشینی و با دعا کردن، روزی را به سمت خودت بکشانی!” [7]
◊ داستان ارزش کارگری و بینیازی از مردم
مردی که کارگر بود، نزد امام صادق(ع) آمد و گفت: من نمیتوانم با دستانم کار کنم، و از خرید و فروش و راه و روش تجارت هم چیزی نمیدانم. زندگیام سخت شده و بسیار نیازمندم.
امام صادق(ع) به او فرمود: با سرت کار کن (مثلاً بار را با سر و دوشت حمل کن) و سعی کن از دیگران بینیاز باشی. این را هم بدان که پیامبر خدا(ص) خودش سنگها را بر دوش میگرفت و به باغش میبرد تا دیوار آن را بسازد.
راوی داستان (ابوعمرو) میگوید: روزی امام صادق(ع) را دیدم که بیل در دست داشت و لباس زبر و سادهای پوشیده بود و در باغش کار میکرد؛ آنقدر که عرق از گردنش سرازیر بود.
به امام گفتم: فدایت شوم، بیل را به من بدهید تا من این کار را برایتان انجام دهم.
امام فرمود: من دوست دارم که انسان برای به دست آوردن روزی حلال، گرمای آفتاب و سختی کار را به جان بخرد. [8]
◊ داستان عبادت خشک
عدهای از یاران و شاگردان امام صادق(ع) دور آن حضرت جمع شده بودند. امام متوجه شد که یکی از همراهانشان به نام عمر بن مسلم در جمع حاضر نیست. وقتی از حال او پرسید، گفتند: «او مدتی است دست از کار و تجارت کشیده و فقط به عبادت مشغول شده است.»
امام فرمود: «ای وای بر او! مگر نمیداند اگر کسی برای تأمین زندگی خود تلاش نکند، دعاهایش مستجاب نمیشود؟»
سپس ادامه داد: «در زمان پیامبر، وقتی آیات دوم و سوم سوره طلاق نازل شد که میفرماید: “و هر کس از خدا بترسد و پرهیزکار باشد، خداوند راه نجاتی برای او میگشاید و او را از جایی که گمان ندارد، روزی میدهد”، بعضی از مردم درِ خانههای خود را بستند و فقط به عبادت پرداختند و گفتند: “خداوند روزیرسان ماست.”»
وقتی پیامبر از این موضوع باخبر شد، کسی را نزد آنها فرستاد و پیغام داد: «چرا اینگونه شدهاید؟ هر که چنین کند، دعایش مستجاب نمیشود. بر شما باد که برای تأمین زندگی خود تلاش کنید.» [9]
◊ داستان کدامیک عابدترند؟
یکی از یاران امام صادق(ع) که همیشه در جلسههای درس ایشان حاضر میشد و با دوستانش معاشرت داشت، چند وقتی بود که کسی او را نمیدید. روزی امام صادق(ع) از اطرافیان پرسیدند: “آن شخص کجاست که مدتی است او را ندیدهام؟”
یکی از حاضران گفت: “پسر پیامبر خدا! او اخیراً با مشکلات مالی زیادی روبرو شده است.”
امام پرسیدند: “پس حالا چه کار میکند؟”
جواب دادند: “در خانه نشسته و تمام وقتش را به عبادت میگذراند.”
امام فرمودند: “هزینههای زندگی او چگونه تأمین میشود؟”
گفتند: “یکی از دوستانش مخارج او را میدهد.”
امام صادق(ع) فرمودند: “به خدا قسم، این دوست از او عابدتر است.” [10]
پیشنهادی: نابرده رنج، گنج میسر نمی شود
1- بحارالانوار، ج 11، ص 266؛ وسائل الشیعه، ج 2، ص 531، به نقل از: مرتضی مطهری، داستان راستان، ص 140.
2- وسائل الشیعه، ج 2، ص 531؛ بحارالانوار، ج 9، ص 599، به نقل از: داستان راستان، ص 139.
3- وسائل الشیعه، ج 12، صص 41 و 43، به نقل از: محمد محمدی اشتهاردی، داستان و راستان، ج 1، ص 83.
4- همان.
5- داستان راستان، ص 33.
6- همان، ص 31.
7- وسائل الشیعه، ج 2، ص 529، به نقل از: داستان دوستان، ص 30.
8- وسائل الشیعه، ج 12، ص 23، به نقل از: داستان دوستان، ج 2، ص 265.
9- تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 354، به نقل از: داستان دوستان، ج 1، ص 153.
10- وسائل الشیعه، ج 2، ص 529، به نقل از: داستان راستان، ص 268.
برو کار می کن مگو چیست کار
آرین لوتوس




























