معنی ضرب المثل ” برو کشکت را بساب “

حتماً این ضرب‌المثل قدیمی را شنیده‌اید که می‌گویند: «برو کشکت را بساب». این جمله در نگاه اول ممکن است توهین‌آمیز یا بی‌ادبانه به نظر برسد، اما در واقع معنای عمیق‌تری دارد.

این مثل معمولاً در پاسخ به کسی به کار می‌رود که در مورد موضوعی اظهارنظر می‌کند یا در کاری دخالت می‌نماید که هیچ تخصص، صلاحیت یا دانشی درباره‌ی آن ندارد. در حقیقت، این جمله به شکلی مودبانه (و گاهی با کمی طنز) به فرد می‌فهماند که: «به کار خودت برس و در زمینه‌ای که در آن مهارت نداری، اظهارنظر نکن».

ریشه این ضرب‌المثل به آسیاب‌های قدیمی برمی‌گردد. در گذشته هر کشاورزی گندم خود را داشت و برای آرد کردن آن، باید به آسیاب مراجعه می‌کرد. پس «کشک» هرکس، همان گندم و محصول شخصی او بود. وقتی به کسی گفته می‌شد «برو کشکت را بساب»، معنایش این بود که به سراغ گندم و آسیاب خودت برو و به غله و کار دیگران کاری نداشته باش.

پس دفعه بعد که این ضرب‌المثل را شنیدید، بدانید که منظور این است که هرکسی باید در حرفه و حوزه تخصص خودش فعالیت کند و به جای دخالت در کار دیگران، اولویت را به مسئولیت‌های خودش بدهد.

معنی برو کشکت را بساب

در این نوشته، با هم به بررسی معنی و مفهوم اصلی این ضرب‌المثل کهن و ایرانی می‌پردازیم. در ادامه با ما همراه باشید.

معنی برو کشکت را بساب چیست؟

۱. “کشک سابیدن” کنایه از انجام کار بی‌فایده و هدر دادن عمر است.

۲. وقتی این ضرب‌المثل را در مورد کسی به کار می‌برند، یعنی او را شایسته انجام کارهای مهم یا حتی مشورت گرفتن نمی‌دانند. در واقع منظور این است که اگر او به کارهای پیش پاافتاده‌ای مثل کشک سابیدن مشغول باشد، بهتر از این است که در امور مهم دخالت کند.

۳. گاهی نیز این ضرب‌المثل خطاب به کسی گفته می‌شود که مدام در کار دیگران دخالت می‌کند و در هر موضوعی خود را صاحب‌نظر می‌داند. در این حالت، با گفتن این جمله به او می‌فهمانند که این کارها به او مربوط نیست و بهتر است به کارهای خودش برسد.

داستان کشک سابیدن

روایت شده که مردی کشک‌فروش بود که آرزوهای بزرگی در سر داشت و می‌خواست به تمام خواسته‌هایش برسد. به همین دلیل، نزد عارفی بزرگ رفت و از او درخواست کرد که اسم اعظم خدا را به او بیاموزد؛ زیرا معتقد بود با دانستن آن اسم، هر چه بخواهد به دست می‌آورد.

عارف که او را می‌شناخت و می‌دانست به دنبال مقاصد مادی است، برای آزمایش او، ابتدا روش پختن نوعی فرنی مخصوص را به او یاد داد و گفت: «این فرنی را بپز و بفروش، اما شاگردی استخدام نکن و طرز تهیه‌اش را هم به کسی نگو.» مرد قبول کرد و رفت.

پس از مدتی، فروش فرنی‌هایش رونق گرفت و مشتریانش زیاد شدند. سپس برای کمک در کار، شاگردی گرفت و روش پخت فرنی را به او آموزش داد.

زمانی گذشت و شاگردش در پخت فرنی مهارت یافت و در محلی دیگر برای خودش شروع به کار کرد. چون او بین مردم شناخته‌تر شده بود، کارش پررونق‌تر شد و در نتیجه، کسب‌وکار مرد کشک‌فروش، که استادش بود، رکود پیدا کرد.

مرد، درمانده و ناامید، نزد عارف بازگشت و از ورشکستگی خود گله کرد و دوباره تقاضا کرد که اسم اعظم را به او بیاموزد تا وضعیتش بهبود یابد. عارف که از ماجرا آگاه بود، به او گفت: «تو نتوانستی راز یک فرنی ساده را پیش خودت نگه داری و آن را فاش کردی، حالا می‌خواهی اسم اعظم را یاد بگیری؟ برو و به کار قبلی‌ات، یعنی کشک‌فروشی، ادامه بده و خدا را شکر کن!»

بیشتر بخوانید: ضرب‌المثل درباره کار بیهوده کردن
اختصاصی-آرین لوتوس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن