معنی ضرب المثل ” خر ما از کرگی دم نداشت “

این ضربالمثل برای کسانی به کار میرود که در یک زمینه یا موضوع خاص، هیچ دانش، مهارت یا آگاهی ندارند، اما با این حال در مورد آن اظهارنظر میکنند یا خود را صاحب نظر نشان میدهند.
داستان پشت این مثل این گونه است: روزی یک خر که از بدو تولد ناشنوا (کر) بود، متوجه شد که بر خلاف دیگر حیوانات، دُم ندارد. او هرگز نشنیده بود که دُم چیست و چه کاربردی دارد، اما شروع به اعتراض کرد و گفت: “چرا من دُم ندارم؟!” غافل از این که خودش از این نعمت محروم است و حتی درک درستی از آن ندارد.
در زندگی واقعی هم گاهی با افرادی روبرو میشویم که دقیقاً شبیه این خر هستند. آنها درباره موضوعاتی صحبت میکنند که کمترین اطلاعاتی درباره آن ندارند. این مثل به ما یادآوری میکند که پیش از اظهارنظر درباره هر چیزی، اول باید دانش و آگاهی لازم را به دست آوریم، وگرنه حرفهایمان بیاساس و خندهدار خواهد بود.

در این نوشته، میخواهیم ببینیم این ضربالمثل کهن ایرانی چه معنایی دارد و از کجا آمده است. در ادامه با ما همراه باشید تا با هم ریشه و مفهوم اصلی این گفته را بررسی کنیم.
معنی خر ما از کرگی دم نداشت چیست؟
۱- انگار از اولِ کار هم شانس نیاوردیم و با مشکلات مردم درگیر شدیم!
۲- وقتی کسی ناچار شود به خاطر شرایط، از حق خودش بگذرد، این ضربالمثل را میگوید. یعنی مجبورم سکوت کنم تا موضوع تمام شود.
۳- اگر کسی در دادگاه، قضاوت ناعادلانه ببیند و به او ستم شود و نتواند از خودش دفاع کند، این مثل را به کار میبرد.
۴- مثلاً وقتی کسی به دیگری پول قرض میدهد، اما طرف مقابل دروغ میگوید که “تو اصلاً به من پول ندادی”. وقتی نزد قاضی میروند و قرضدهنده هیچ سند یا شاهدى ندارد تا حقش را بگیرد، میگوید: انگار خر ما از اول هم دُم نداشت! هر چه دست میزنیم، خاک میشود!
۵- گاهی این ضربالمثل وقتی گفته میشود که کسی بسیار به دیگران محبت کرده، اما آنها ناسپاسی کردهاند. یعنی کسی که بارها به دیگران خوبی کرده، اما هر بار از مهربانیاش سوءاستفاده شده، این جمله را به زبان میآورد.
۶- یعنی ما بدشانسیم و دستمان برای نگهداری نعمتها بیبرکت است!
ریشه و داستان ضرب المثل
مردی از یک محله رد میشد. دید خرِ یک نفر در گل فرو رفته و صاحبش از بیرون کشیدنش خسته شده. مرد برای کمک دم خر را گرفت و محکم کشید. ناگهان دم خر کنده شد و از جا درآمد.
صاحب خر شروع به داد و فریاد کرد و گفت: «تاوانش را بدهی!» مرد برای فرار به یک کوچه دوید، اما کوچه بنبست بود. سریع خودش را به داخل یک خانه انداخت. در آن خانه زنی باردار کنار حوض نشسته بود و مشغول شستن چیزی بود. از سر و صدا و هیاهو ترسید و بچهاش سقط شد.
صاحب خانه هم به صاحب خر پیوست و با هم دنبال مرد افتادند. مرد فراری به پشت بام خانه رفت. راه فراری ندید، از آنجا به کوچهای پرید. در آن کوچه پزشکی زندگی میکرد و جوانی، پدر بیمارش را در سایهی دیوار خوابانده بود. مرد دقیقاً روی آن پیرمرد بیمار افتاد و او درجا مرد.
پسر جوان هم به همراه دیگران به تعقیب مرد پرداخت. در همین فرار، مرد در سرکوچه با یک فرد یهودی برخورد کرد و او را به زمین زد. چوبی تیز به چشم یهودی رفت و چشمش نابینا شد. او هم با حالی نزار به جمع تعقیبکنندگان پیوست.
مرد درمانده خودش را به خانه قاضی رساند و پناه خواست. در آن زمان قاضی با زنی در خلوت بود. وقتی قاضی راز مرد را فهمید، برای جلوگیری از رسوایی، تصمیم گرفت از او طرفداری کند. وقتی داستان را شنید، همه شاکیان را به داخل اتاق خواست.
اول از یهودی پرسید. یهودی گفت: «این مرد یک چشم مرا کور کرده و من قصاص میخواهم.» قاضی گفت: «دیه مسلمان از یهودی نصف است. پس باید چشم دیگرت را هم کور کند تا حق تو کامل گرفته شود.»
یهودی که دید به نفعش نیست، شکایتش را پس گرفت و به پرداخت پنجاه دینار جریمه رضایت داد.
بعد نوبت به جوانی رسید که پدرش مرده بود. گفت: «این مرد از پشت بام روی پدر بیمار من افتاد و او را کشت.» قاضی گفت: «پدرت بیمار بود و ارزش جان یک بیمار نصف یک انسان سالم است. عادلانه این است که پدر این مرد را زیر همان دیوار بخوابانی و تو از بالا رویش بیفتی تا نصف جانش را بگیری!»
جوان هم ترجیح داد شکایت نکند، اما به خاطر شکایت بیجا، سی دینار جریمه شد.
نوبت به شوهر زنی رسید که بچهاش سقط شده بود. گفت: «قصاص وقتی است که راه جبرانی نباشد. حالا بهترین جبران این است که این مرد با همسرم ازدواج کند تا بچه از دست رفته جبران شود. من هم او را طلاق میدهم.»
شوهر زن با قاضی بحث میکرد که ناگهان صاحب خر از جا بلند شد و به سمت در دوید.
قاضی فریاد زد: «ایست! نوبت تو است.»
صاحب خر در حال دویدن گفت: «من دیگر شکایتی ندارم. میروم مردانی بیاورم که شهادت بدهند خر ما از اول هم دم نداشت!»




























