معنی ضرب المثل ” قدر عافیت، کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید ” + داستان

سلام بر شما. در این نوشته، می‌خواهیم در مورد یک ضرب‌المثل پرمعنی فارسی صحبت کنیم: “قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.”

معنای این سخن این است که ارزش و بزرگی نعمت سلامتی و آرامش را فقط کسی می‌فهمد که یک‌بار درد و رنج را تجربه کرده باشد. وقتی انسان در زندگی خود با مشکلات بزرگ، بیماری‌های سخت یا اتفاق‌های ناگوار روبرو می‌شود، تازه متوجه می‌شود که داشتن روزهای عادی و بدون درد، چه موهبت بزرگی است.

ما معمولاً وقتی سالم هستیم، به راحتی و آسایش خود توجهی نمی‌کنیم و آن را امری عادی می‌دانیم. اما وقتی سلامتی از دست می‌رود یا مشکلی پیش می‌آید، تازه یادمان می‌افتد که چقدر زندگی بدون آن مصیبت، زیبا و ارزشمند بوده است.

پس این ضرب‌المثل به ما یادآوری می‌کند که قدر سلامتی، امنیت و آرامش خود را بدانیم و قبل از رویارویی با مشکل، شکرگزار نعمت‌های کوچک و بزرگ زندگی باشیم.

قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

در این نوشته، به سراغ ضرب‌المثل ایرانی «قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید» می‌رویم. این مثل در کتاب فارسی پایهٔ پنجم نیز آمده است. در ادامه، معنای این جمله و داستان پشت آن را با هم مرور می‌کنیم.

معنی ضرب المثل قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

نعمت‌ها و روزهای خوش و بی‌دردی، همیشگی نیستند. آدم معمولاً وقتی قدر این چیزها را به خوبی درک می‌کند که آنها را از دست بدهد و درگیر سختی شود.

این ضرب‌المثل به آدم‌های راحت‌طلب و بی‌خبری گفته می‌شود که رنج دیگران را نمی‌فهمند.

کسانی که در زندگی با مشکلات روبرو شده‌اند و با تلاش و زحمت به موفقیت رسیده‌اند، بیشتر از هر کسی ارزش موقعیت خود را می‌دانند.

آنکه درد و رنج را تجربه کرده، آرامش را بسیار بهتر از کسی درک می‌کند که همیشه در رفاه بوده است.

این ضرب‌المثل با سخن گران‌قدر امام حسن (ع) هم‌معنی است که می‌فرمایند:
«تُجْهَلُ النِّعَمُ ما اَقامَتْ، فَاِذا وَلَّتْ عُرِفَتْ؛ نعمت‌ها تا هستند ناشناخته‌اند و همین که رفتند شناخته می‌شوند».

داستان ضرب المثل قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

پادشاهی همراه با خدمتکاری که ایرانی بود، سوار یک کشتی شد. آن خدمتکار قبلاً هرگز دریا را ندیده بود و رنج سفر با کشتی را تجربه نکرده بود. او شروع به گریه و ناله کرد و ترس تمام وجودش را فرا گرفت. آنقدر می‌لرزید که هیچ‌کس نمی‌توانست او را آرام کند. این مسئله آرامش پادشاه را هم برهم زده بود، اما هیچ راه حلی پیدا نمی‌کردند.

در همان کشتی، مرد دانایی حضور داشت. او به پادشاه گفت: “اگر اجازه دهید، من می‌توانم او را ساکت و آرام کنم.” پادشاه پاسخ داد: “این کار لطف بزرگی در حق من خواهد بود.”

پس دستور دادند تا خدمتکار را به دریا بیندازند. او چند بار در آب غوطه‌خورده و سپس موهایش را گرفتند و به کنار کشتی آوردند. او با دو دست محکم به سکان کشتی چسبید. وقتی از آب بیرون آمد، گفت: “قبلاً سختی غرق شدن را نمی‌دانستم و ارزش کشتی و ایمنی آن را درک نمی‌کردم.”

آری، فقط کسی ارزش سلامتی و آسایش را می‌داند که بلای سختی به سراغش آمده باشد.

ای سیر شده، نان جوین برای تو خوشایند نیست.
معشوق من، در نزد تو ناپسند است.
حوریان بهشت، اعراف را دوزخ می‌بینند.
از دوزخیان بپرس که اعراف برایشان بهشت است.
تفاوت است میان کسی که یارش در آغوشش است،
با کسی که چشمانش به انتظار، به درون دوخته‌اند.

«سعدی»

نمونه ی دیگری از داستان این ضرب المثل

در روزگاران گذشته، بازرگانی زندگی می‌کرد که قصد داشت کالاهای فراوانی را از راه دریا به سرزمین‌های دوردست بفرستد تا با فروش آن‌ها سود خوبی به دست آورد. او بارهای خود را به بندری در کنار دریا رساند و همه اجناس را درون کشتی گذاشت. شاگردی که بازرگان به او اعتماد کامل داشت، همیشه همراه استادش بود و در انجام کارها کمک می‌کرد.

پس از آنکه همه کالاها در انبار کشتی قرار داده شد، بازرگان و شاگردش با شادی و لبخند سوار کشتی شدند. بازرگان بارها با کشتی‌های باری و مسافری به سفر رفته بود، اما این اولین بار بود که شاگردش سفر دریایی را تجربه می‌کرد. تا وقتی کشتی در بندر بود و حرکت نکرده بود، شاگرد حال خوبی داشت و از عرشه کشتی برای کسانی که برای بدرقه آمده بودند دست تکان می‌داد و در رویاهایش به سفر پرماجرایی که در پیش داشت فکر می‌کرد.

به محض اینکه کشتی به راه افتاد و از ساحل فاصله گرفت، ناگهان حال شاگرد تغییر کرد. وقتی به اطراف نگاه کرد، تنها آب تا دوردست‌ها دیده می‌شد. گاهی موج بزرگی کشتی را تکان می‌داد و گاه باد تندی می‌وزید و کشتی چنان حرکت می‌کرد که مسافران مجبور بودند به نرده‌ها یا ستون‌ها بچسبند تا تعادل خود را از دست ندهند.

ترس به یکباره وجود شاگرد را فراگرفت. با خود می‌گفت: “چه کار اشتباهی کردم؟ چرا سوار این کشتی شدم؟ کاش همین جا می‌ماندم.” بازرگان که متوجه ترس شاگردش شده بود، به آرامی نزدیکش رفت، دستی بر سرش کشید و گفت: “سفر دریایی بسیار لذت‌بخش و دیدنی است. کسی که برای اولین بار به دریا می‌رود، طبیعی است که در ابتدا کمی بترسد، اما به تدریج به زیبایی‌های دریا پی می‌برد و از سفر لذت می‌برد.”

اما رنگ صورت شاگرد پریده بود، چشمانش به دریا دوخته شده بود و آنقدر به یکی از ستون‌های کشتی چسبیده بود که انگار جانش به آن بسته است. حرف‌های بازرگان به گوشش نمی‌رسید. بازرگان وقتی دید حال شاگردش بهتر نمی‌شود، تصمیم گرفت او را به حال خود بگذارد. فکر کرد شاید اگر به ترس او توجهی نکند، شاگرد خودش با شرایط کنار بیاید.

اما اینطور نشد. کمتر از یک ساعت از حرکت کشتی گذشته بود که شاگرد شروع به داد و فریاد کرد: “نجاتم بدید! من اشتباه کردم که سوار کشتی شدم. لطفاً مرا به ساحل برگردانید.” بازرگان پیش رفت، شاگردش را تکان داد و گفت: “ساکت شو! مگر عقلت را از دست داده‌ای؟ کمی صبر کن تا به تکان‌های کشتی عادت کنی.”

حرف‌های بازرگان تأثیری نداشت. شاگرد همچنان فریاد می‌زد و اصرار داشت که کشتی را برگردانند تا او پیاده شود. مسافران اطراف او جمع شده بودند و هر کس حرفی می‌زد. بازرگان که دید شاگردش باعث شرمندگی شده، نقشه‌ای کشید. او به یکی از نجات‌غریق‌های کشتی اشاره کرد و گفت: “آماده باش تا شاگردم را نجات دهی.” سپس با حالتی عصبانی به شاگرد نزدیک شد و در حالی که او را دعوا می‌کرد گفت: “من به یک شاگرد ترسو نیاز ندارم. همین حالا تو را به دریا می‌اندازم، خودت شنا کن و به ساحل برو.”

بازرگان در حالی که با شاگردش بحث می‌کرد، او را هل داد و به درون آب انداخت. شاگرد بیچاره که هرگز چنین اتفاقی را پیش‌بینی نمی‌کرد، مرگ را در برابر چشمانش می‌دید. گریه می‌کرد و التماس می‌کرد که نجاتش دهند. کمی که گذشت، نجات‌غریق به درون آب پرید، شاگرد را گرفت و به روی کشتی آورد.

شاگرد که حالا فهمیده بود روی کشتی امن‌تر از داخل آب است، در گوشه‌ای نشست و ساکت شد. مسافران که به هوشمندی بازرگان پی برده بودند، دور او جمع شدند و پرسیدند: “این چه فکری بود که به ذهن ما نرسید؟” بازرگان پاسخ داد: “وقتی او را به آب انداختم مطمئن بودم که می‌فهمد کشتی چقدر امن است. تا وقتی در آب نیفتاده بود و خطر غرق شدن را احساس نکرده بود، ارزش این کشتی را درک نمی‌کرد.”

از آن زمان به بعد، در مورد کسانی که سختی را تجربه نکرده‌اند و قدر نعمت‌های خود را نمی‌دانند، می‌گویند: “قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید”.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن