معنی ضرب المثل ” خر از پل گذشتن “

یکی از ضربالمثلهای قدیمی و پرمعنی فارسی، “خر از پل گذشتن” است. این عبارت معمولاً در موقعیتهایی به کار میرود که یک نفر پس از پشت سر گذاشتن یک مشکل یا یک مرحله سخت، دیگر به آن فکر نمیکند یا آن را فراموش میکند.
در گذشته، پلها معمولاً باریک و ناپایدار بودند و عبور از آنها برای چهارپایانی مثل خر، کار دشواری بود. وقتی خری با زحمت زیاد از روی یک پل میگذشت، دیگر حاضر نبود حتی به آن نگاه کند یا برگردد. انگار که تمام ترس و سختی را پشت سر گذاشته و دیگر نمیخواهد به آن فکر کند.
امروزه از این ضربالمثل در موقعیتهای مختلفی استفاده میشود. مثلاً وقتی کسی پس از پایان یک کار سخت، دیگر تمایلی به یادآوری یا صحبت درباره آن ندارد، میگوییم: “فلانی مثل خری که از پل گذشت، دیگر برنمیگردد.”
این مثل به ما یادآوری میکند که گاهی پس از پشت سر گذاشتن یک تجربه دشوار، طبیعی است که نخواهیم دوباره به آن بازگردیم یا درگیرش شویم.

در این نوشته، میخواهیم معنی و مفهوم واقعی این ضربالمثل کهن ایرانی را با هم بررسی کنیم. در ادامه با ما همراه باشید.
معنی ضرب المثل خر از پل گذشتن یعنی چه؟
به کسی میگویند که وقتی به خواستهاش برسد، دیگر کسی را به حساب نمیآورد.
این مثل برای کسی به کار میرود که وقتی نیاز به کمک دارد، در برابر دیگران چاپلوسی میکند، اما همین که کارش راه افتاد، آنها را نادیده میگیرد.
همچنین اشاره به فردی دارد که در شرایط عادی با غرور و تکبر رفتار میکند و خود را بالاتر از دیگران میداند، اما وقتی بیپناه و نیازمند میشود، نزد همان کسانی که قبلاً تحقیرشان میکرد، به زانو درمیآید و برای رفع مشکلش التماس میکند. با این حال، پس از برطرف شدن مشکل، دوباره به رفتار متکبرانهٔ اولش بازمیگردد.
داستان خرت از پل گذشت
روایت شده است که خرِ بارکشی، بار سنگینی حمل میکرد و میخواست از روی یک پل عبور کند. صاحبش آدم متکبر و بیادبی بود که به هیچکس احترام نمیگذاشت و با همه تند و خشن حرف میزد. آن مرد مغرور، هرچه تلاش کرد نتوانست خرش را وادار کند تا از روی پل رد شود. شاید به این خاطر که حیوان از لغزنده بودن پل میترسید، یا شاید هم از ارتفاع بلند و دره عمیقی که زیر پایش بود، ترسیده بود.
مرد، درمانده و ناامید، کناری نشست تا شاید یکی از اهالی روستا از آنجا بگذرد و به او کمک کند. ساعتی گذشت تا اینکه خورشید غروب کرد. در این هنگام، یکی از همسایههایش را دید که سوار بر اسب به سویش میآید. آن دو با هم آشنا بودند؛ همان کسی که سال گذشته به خاطر طلبی که از مرد مغرور داشت، آبرویش را در میان روستاییان برده بود. مرد مغرور جلو رفت و با چاپلوسی گفت: «چه اسب قشنگی داری! اوضاعت خوبه رفیق؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود.»
مرد روستایی پس از سلام و احوالپرسی، تشکر مختصری کرد و با بیاعتنایی خواست راهش را ادامه دهد. اما مرد مغرور، غرورش را کنار گذاشت و التماسکنان به پایش افتاد. وقتی توجه مرد روستایی جلب شد، داستان مشکلش با خر و پل را برایش تعریف کرد.
اگرچه مرد روستایی از رفتار گستاخانه او خوشش نمیآمد، اما دلش برایش سوخت و در نهایت قبول کرد کمکش کند. با یک ترفند ساده، خر را به راحتی از روی پل عبور داد و بازگشت. وقتی به طرف دیگر پل رسید، مرد مغرور از آن سوی پل فریاد زد: «فکر نکن با این کارت قهرمانی کردی و بری برای دیگران تعریف کنی و آبروی من را ببری! این وظیفهات بود.»
مرد روستایی که از گستاخی او آزرده شده بود، با خودش گفت: خدا را شکر که حداقل خرش از پل گذشت! سپس بدون آنکه چیزی بگوید، از آنجا دور شد.




























