معنی ضرب المثل ” در دروازه رو می شه بست، اما دهان مردم را نه “

وقتی درِ خانهای را ببندی، کسی نمیتواند وارد شود. اما اگر حرفی در میان مردم پخش شود، نمیتوانی جلوی صحبت کردن آنها را بگیری. وقتی سخنی به زبان مردم افتاد، مانند آبی است که در رودخانه جاری شده و دیگر نمیتوان آن را نگه داشت.

در این نوشته، با مفهوم و داستان پشت ضربالمثل ایرانی **”در دروازه را میشود بست، اما دهان مردم را نه”** آشنا خواهید شد. با ما در آرین لوتوس همراه باشید.
معنی ضرب المثل در دروازه رو می شه بست، اما دهان مردم را نه
هر کاری که انجام بدهی، دیگران دربارهات صحبت میکنند و نظر میدهند.
میتوان دروازهای بزرگ را بست، اما نمیتوان دهان مردم را بست.
اگر کاری را درست انجام دادی، به حرف دیگران توجه نکن، چون در هر صورت حرف خواهند زد.
موفقیت یعنی به حرف و نیش و کنایه مردم اهمیت ندهی.
این موضوع اهمیت پایبندی به کار درست، بدون تأثیرپذیری از اطرافیان را نشان میدهد.
داستان ضرب المثل در دروازه رو می شه بست، اما دهان مردم را نه
یکی از پندهای زیبا و خردمندانهی لقمان به پسرش این بود که در کارهایش فقط رضایت خدا و وجدان خودش را در نظر بگیرد. اگر مردم او را تشویق کردند، مغرور نشود و اگر دیگران از او عیبجویی کردند، با آرامش و بیاعتنایی برخورد کند.
پسر لقمان که مانند پدرش اهل پرسش و جستوجو بود، برای اینکه بهتر موضوع را درک کند، درخواست کرد پدرش با یک مثال عملی این درس را به او نشان دهد.
لقمان حکیم گفت: همین حالا وسایل سفر را آماده کن تا در طول راه، این راز را برایت روشن کنم. پسرش همین کار را کرد و وقتی مرکب آماده شد، لقمان سوار شد و از پسرش خواست پیاده دنبال او بیاید. در راه به گروهی از کشاورزان رسیدند که در مزرعهشان کار میکردند. آن مردم وقتی این صحنه را دیدند، شروع به اعتراض کردند و گفتند: “چه مرد بیرحیمی! خودش سواره راحت است و آن پسر بچهی بیگناه را پیاده دنبال خود میکشد.”
در این موقع، لقمان از مرکب پیاده شد و پسرش را سوار کرد. خودش پیاده دنبال او راه افتاد. کمی که رفتند، به گروه دیگری رسیدند. این بار هم مردم با دیدن این صحنه زبان به انتقاد گشودند و گفتند: “به این پدر بیخبر نگاه کنید! در تربیت فرزندش آنقدر کوتاهی کرده که پسرش احترام پدر را نگه نمیدارد. خودش که جوان و قوی است سوار شده و پدر پیرش را پیاده راه میاندازد.”
این بار، لقمان هم کنار پسرش سوار مرکب شد و با هم به راه ادامه دادند. پس از مدتی، به جمعیت دیگری رسیدند. آن افراد با دیدن این صحنه گفتند: “چه آدمهای بیرحمی! هر دویشان سوار یک حیوان ضعیف شدهاند و این بار سنگین را به آن تحمیل کردهاند. اگر نوبتی سوار میشدند، هم خودشان راحتتر بودند و هم مرکبشان خسته نمیشد.”
در اینجا، لقمان و پسرش هر دو از مرکب پیاده شدند و پیاده به راهشان ادامه دادند. وقتی به یک روستا رسیدند، مردم آنجا با دیدن آنها شروع به سرزنش کردند و با تعجب گفتند: “به این پیرمرد سالخورده و آن جوان نگاه کنید! هر دو پیاده راه میروند و زحمت راه را به جان میخرند، در حالی که مرکبشان آماده است و کنارشان راه میرود. انگار بیشتر از جانشان به این حیوان علاقه دارند!”
وقتی سفر به این مرحله رسید، لقمان با لبخندی همراه با اندوه به پسرش گفت: این تصویر روشنی از حقیقتی بود که با تو در میان گذاشتم. حالا خودت در عمل دیدی که راضی کردن مردم و بستن دهان عیبجویان ممکن نیست. پس انسان خردمند به جای اینکه بخواهد حرفها و کارهایش مورد پسند دیگران باشد، باید رضایت وجدان و خشنودی خدا را هدف خود قرار دهد و در مسیری که درست میداند، نه به تعریف دیگران توجه کند و نه به سرزنش آنان.
بیشتر بخوانید: ضرب المثلهای شیرین فارسی




























