معنی ضرب المثل ” دسته گل به آب دادن ” + داستان

داستان و مفهوم ضرب‌المثل “دسته‌گل به آب دادن”

این ضرب‌المثل معمولاً برای مواقعی به کار می‌رود که یک کار یا موقعیت بسیار خوب و ارزشمند، به دلیل یک اشتباه یا بی‌دقتی کوچک، کاملاً از بین برود یا نتیجه‌ی نامطلوبی بگیرد. در واقع، به معنای نابود کردن یک فرصت عالی با رفتار ناشیانه است.

داستانی که برای این مثل نقل می‌شود، درباره‌ی یک جوان تازه‌کار است. این جوان برای اولین بار می‌خواهد در یک مراسم رسمی و مهم شرکت کند. او برای نشان دادن احترام و ایجاد یک تأثیر خوب، تصمیم می‌گیرد یک دسته‌گل بسیار زیبا با خود ببرد.

وقتی به محل مراسم می‌رسد، در حالی که دسته‌گل را محکم در دست گرفته و بسیار هیجان‌زده است، نزدیک می‌شود تا با احترام، آن را تقدیم کند. اما به دلیل استرس و ناشی بودن، دستش می‌لرزد و ناگهان دسته‌گل از دستش رها شده و داخل حوض یا آب‌رودی می‌افتد و از بین می‌رود. در نتیجه، همه‌ی زحماتش به هدر رفته و به جای ایجاد یک تأثیر خوب، باعث خجالت‌زدگی خودش شده است.

بنابراین، “دسته‌گل به آب دادن” یعنی با یک اشتباه ناخواسته و ناشی از بی‌تجربگی یا بی‌دقتی، یک موقعیت عالی را خراب کردن و همه‌ی زحمات و سرمایه‌ای که برای آن صرف شده را بر باد دادن.

دسته گل به آب دادن

در این نوشته، داستان و مفهوم ضرب‌المثل «دسته‌گل به آب دادن» را مرور می‌کنیم. در ادامه با ما همراه باشید.

معنی ضرب المثل دسته گل به آب دادن

وقتی کسی موقع انجام دادن کاری، آن را به شکلی ناموفق و ناشیانه انجام می‌دهد، معمولاً می‌گویند که او “دسته‌گل به آب داده”.

معنی ضرب المثل دسته گل به آب دادن

داستان (ریشه ) ضرب المثل دسته گل به آب دادن

در روزگار قدیم، داستانی از گذشتگان به ما رسیده است. جوانی در یکی از روستاهای اطراف شهرکرد زندگی می‌کرد که به گفته اطرافیانش، همیشه بخت یارش نبود. او به آدمی مشکل‌ساز معروف بود؛ هرجا می‌رفت، اگر اتفاق ناگواری رخ می‌داد، همه چشم‌ها به او می‌افتاد. حتی اگر در آن ماجرا تقصیری هم نداشت، باز هم به خاطر بدشانسی‌اش او را مقصر می‌دانستند. مثلاً می‌گفتند اگر در فلان دعوا وسط نمی‌آمد، آن اتفاق نمی‌افتاد. کم‌کم خود جوان هم باور کرده بود که آدم خوش‌اقبالی نیست.

اما روزگار باز هم نقشه دیگری کشید: این جوان بدشانس، سخت عاشق دختری از همان روستا شد. عشقی چنان شدید که داستانش زبان به زبان گشت. دختر هم تمایل داشت با او ازدواج کند، ولی گذشته ناخوشایند جوان باعث شد خانواده دختر با این وصلت موافق نباشند. برخی حتی آن را شوم و بدیُمن می‌دانستند.

جوان ناامید شد و در این میان، خواستگار دیگری پیشدستی کرد. پس از موافقت خانواده عروس، مراسم عروسی برپا شد. جوان دلشکسته برای دختر محبوبش آرزوی خوشبختی کرد و چون تاب دیدن جشن عروسی را نداشت، از روستا دور شد و به کوه‌های اطراف پناه برد.

در آن کوه‌ها، برف‌های ذوب‌شده زمستانی، رودخانه بزرگی را تشکیل می‌دادند. جوان که دستش از همه چیز کوتاه بود، برای تسکین دلش، دسته گلی زیبا از دشت و کوهستان چید. چون می‌دانست رودخانه از جلوی خانه عروس می‌گذرد، گل‌ها را به آب سپرد، شاید که نگاه عروس به آن بیفتد.

جلوی خانه عروس، بچه‌ها مشغول بازی بودند. همین که دسته گل را دیدند، برای گرفتنش به رودخانه زدند. دخترک خواهر عروس، برای رسیدن به گل، خود را به آب زد، اما گرداب او را گرفت و غرقش کرد. مرگ او جشن عروسی را به مجلس عزا تبدیل کرد.

جوان پس از یکی دو روز به روستا بازگشت و افسوس‌خورده در قهوه‌خانه نشست. وقتی داستان را برایش تعریف کردند، او با حسرت گفت که آن دسته گل را او برای عروس فرستاده بود. مردم با شنیدن این حرف گفتند: «پس این دسته گل کار تو بود؟»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن