معنی ضرب المثل ” دوستی با مردم دانا نکوست ” + داستان

**آشنایی با مفهوم ضرب المثل “دوستی با مردم دانا نکوست” به همراه یک داستان کوتاه**

این ضرب المثل زیبا به ما یادآوری می‌کند که رفاقت و همنشینی با افراد خردمند و آگاه، کاری بسیار ارزشمند و پسندیده است.

وقتی با کسی که دانش و تجربه دارد دوست می‌شویم، مانند این است که چراغی روشن را در کنار خود داریم. این دوستی می‌تواند راه درست را به ما نشان دهد، از اشتباهاتمان جلوگیری کند و به ما کمک کند تا در زندگی تصمیم‌های بهتری بگیریم. در واقع، یک دوست دانا مانند گنجی است که همیشه می‌توانیم از دانش و راهنمایی‌هایش بهره ببریم.

**داستان کوتاه:**

در روستایی، دو دوست به نام‌های رضا و امین زندگی می‌کردند. رضا فردی بود که همیشه به دنبال یادگیری و دانستن بود و عمرش را به مطالعه و کسب تجربه گذرانده بود. اما امین، اگرچه قلب مهربانی داشت، کمتر به فکر کسب دانش بود و بیشتر بر اساس خواسته‌های آنی خود عمل می‌کرد.

یک روز، آن دو تصمیم گرفتند برای خرید به شهر بزرگی در آن حوالی سفر کنند. راه طولانی بود و از میان جنگلی می‌گذشت. وقتی به دو راهی رسیدند، امین اصرار کرد که راه سمت چپ را انتخاب کنند، چون به نظرش کوتاه‌تر و راحت‌تر می‌رسید.

اما رضا با دقت به اطراف نگاه کرد و گفت: “امین جان، به نظر من این راه خطرناک است. به نشانه‌ها نگاه کن؛ ردپای حیوانات درنده اینجا زیاد است و مسیر نیز مارپیچ و ناهموار است. بهتر است راه سمت راست را برویم که اگرچه کمی طولانی‌تر است، اما امن‌تر و شناخته‌شده‌تر است.”

امین حرف رضا را نپذیرفت و با عجله به راه سمت چپ رفت. رضا نیز برای اینکه دوستش تنها نرود، با اکراه به دنبال او حرکت کرد. اما پس از مدت کوتاهی، در دل جنگل گم شدند و با تاریک شدن هوا، صدای نعره‌های گرگ‌ها را شنیدند. ترس برشان داشت.

در آن لحظه سخت، امین تازه فهمید که چرا رضا مخالف این راه بود. خوشبختانه، رضا با استفاده از دانش خود از روی ستاره‌ها جهت درست را پیدا کرد و پس از ساعاتی اضطراب، توانستند خود را به جاده اصلی برسانند.

پس از این ماجرا، امین با شرمندگی گفت: “حالا می‌فهمم که چرا می‌گویند ‘دوستی با مردم دانا نکوست’. اگر تو و دانشت نبودی، شاید هرگز از آن جنگل سالم بیرون نمی‌آمدیم.”

از آن روز به بعد، امین بیش از پیش به دانش و راهنمایی‌های رضا احترام گذاشت و فهمید که یک دوست دانا، چه نعمت بزرگی است.

دوستی با مردم دانا نکوست

در این نوشته به بررسی مفهوم یکی از ضرب‌المثل‌های معروف ایرانی با عنوان ”دوستی با مردم دانا نکوست“ می‌پردازیم که در کتاب فارسی پایهٔ هفتم نیز آمده است. در ادامه با ما همراه باشید تا بیشتر با این مَثَل آشنا شویم.

دوستی با مــردم دانا نکوست
دشمـن دانا به از نادان دوست
نظامی گنجوی

معنی ضرب المثل دوستی با مردم دانا نکوست یعنی چه؟

۱- به افرادی گفته می‌شود که آگاهند معاشرت با انسان‌های خردمند، باعث خوشبختی و سعادت می‌گردد.
۲- مصاحبت با دوستان عاقل، مانند غذایی مقوی برای جان و روح انسان است.
۳- نشست و برخاست با افراد دانا، هرگز باعث پشیمانی نمی‌شود.

داستان ضرب المثل دوستی با مردم دانا نکوست

در زمان‌های قدیم، مرد خردمندی از کنار یک روستای سرسبز رد می‌شد که باغ‌های میوه فراوانی داشت. چشمه آبی دید که از آن نهر روانی جاری بود. از آنجا که خستگی بر او چیره شده بود، تصمیم گرفت زیر سایه درختی در کنار نهر کمی بیاساید. اسبش را به درختی بست و زیراندازش را پهن کرد تا بخوابد که ناگهان متوجه مرد باغبانی شد که با دهان باز، کنار رود خوابیده و بیلش را به تنه درختی تکیه داده بود.

مرد خردمند با دیدن آن صحبت خندش گرفت. اما در همان لحظه عقربی را دید که از کنار مرد خوابیده می‌خزد. عقرب از روی بدن و گردن باغبان گذشت و به درون دهانش رفت. سپس باغبان دهانش را بست. مرد خردمند با خود فکر کرد که نمی‌تواند بپذیرد عقرب به راحتی جان کسی را بگیرد. پس مصمم شد به هر شکلی که شده او را نجات دهد.

شاخه‌ای تازه از درختی کند و ترکه‌ای محکم از آن ساخت. سپس با سروصدا و داد و فریاد باغبان را از خواب بیدار کرد. همین که باغبان چشم باز کرد، مرد خردمند با ترکه به او ضربه زد تا وادارش کند از جایش بلند شود. باغبان گیج و وحشت‌زده پرسید: «تو کیستی؟ چرا مرا می‌زنی؟ از کجا آمده‌ای؟» اما مرد خردمند پاسخی نداد و فقط او را با ترکه دنبال می‌کرد و می‌گفت: «بلند شو! زود باش چند تا میوه گندیده بخور!»

باغبان که متوجه منظور او نمی‌شد، گفت: «چرا میوه گندیده؟ من که صاحب این باغم، میوه سالمش فراوان است!» اما مرد خردمند به حرفش توجهی نکرد و باز هم او را می‌زد و اصرار داشت که حتماً میوه‌های گندیده را بخورد. باغبان که چاره‌ای ندید، برای در امان ماندن از ضربه‌ها، شروع کرد به خوردن میوه‌های خرابی که خودش برای دور ریختن چیده بود. آنقدر خورد که دیگر نفسش به شماره افتاد.

با حالتی پریشان رو به مرد خردمند کرد و گفت: «حداقل بگو جرمم چه بوده که این چنین مرا عذاب دادی؟ نزدیک است از این همه میوه فاسد جان بدهم!»

مرد خردمند در حالی که به سمت اسبش می‌رفت تا آن را آماده کند، گفت: «حالا دیگر وقتش است! همین که میوه‌های باغت را خوردی، باید بدوی!» سپس سوار اسب شد و با ترکه باغبان را می‌زد و او را وادار به دویدن می‌کرد. باغبان آنقدر دوید و از فشار و ترس حالش دگرگون شد تا سرانجام همه آنچه خورده بود را بالا آورد.

باغبان روی زمین افتاد و مرد خردمند نزدیکش آمد و پرسید: «رفیق، حالت چطور است؟» باغبان خشمگین گفت: «مرا کشتی، حالا حالم را می‌پرسی؟» مرد خردمند گفت: «مرا ببخش، اما چاره دیگری نداشتم. وقتی تو را خوابیده دیدم، عقربی به درون دهانت خزید. اگر به تو می‌گفتم، از ترس جان می‌دادی. تنها راه این بود که کاری کنم حالت به هم بخوری و زهر عقرب را بیرون بریزی. اگر باور نمی‌کنی، نگاه کن چه چیزی بالا آورده‌ای.»

باغبان نگاه کرد و عقرب مرده را در محتویات قی شده دید. آنگاه فهمید که مرد خردمند جانش را نجات داده است. در این لحظه، همه دردها و ضربه‌ها را فراموش کرد و با شکرگزاری به پاهای مرد خردمند افتاد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن