معنی ضرب المثل ” زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد ” + داستان

گسترش، معنی و داستان ضربالمثل «زبان سرخ، سر سبز میدهد بر باد»
این ضربالمثل هشداری است درباره قدرت کلام و نتیجهای که حرف نسنجیده میتواند داشته باشد. معنی آن این است: “زبانی که حرف تند و نابجا میزند، میتواند جان صاحبش را به خطر بیندازد و زندگیاش را نابود کند.”
“سر سبز” نماد زندگی، جوانی و سلامت است و “بر باد دادن” به معنای نابود کردن و از دست دادن است. پس “سر سبز را بر باد دادن” یعنی جان خود را به خطر انداختن. “زبان سرخ” هم کنایه از حرفهای تند، بیپروا و ناشایستی است که مانند شمشیر برندهای عمل میکند.
**داستان مثالزنی:**
در روزگار قدیم، باغبان فقیر اما خوشقلبی بود که در باغ یک ارباب ثروتمند کار میکرد. او مردی درستکار بود، اما یک عیب بزرگ داشت: زبانش را کنترل نمیکرد و بدون فکر حرف میزد.
یک روز، ارباب مهمانی بزرگی ترتیب داد. در میان مهمانان، چند نفر از بزرگان شهر حضور داشتند. باغبان که مشغول کار بود، متوجه گفتگوی خصوصی ارباب با یکی از مهمانان شد. او در حال صحبت درباره یک معامله پرسود اما نه چندان honest بود.
باغبان، به جای سکوت، بلند شد و در حضور همه مهمانان، با لحنی تند و عصبانی به اربابش اعتراض کرد و گفت: «آقا، این کاری که میخواهی بکنی، درست نیست! این کار شرافتمندانهای نیست.»
ارباب که در برابر مهمانانش شرمنده و خشمگین شده بود، اما در آن لحظه چیزی نگفت. او خشم خود را فرو خورد. چند روز بعد، به بهانهای واهی، باغبان را از کار اخراج کرد و دیگر هیچکس در آن شهر جرات نداشت به او کار بدهد.
باغبان با یک حرف نسنجیده، موقعیت شغلی، آبرو و منبع درآمدش را از دست داد. او با “زبان سرخ” خود، “سر سبز” یعنی زندگی و معاشش را “بر باد” داد.
**نتیجهگیری:**
این ضربالمثل به ما یادآوری میکند که قبل از حرف زدن، باید خوب فکر کنیم. گاهی یک سخن نابجا و عجولانه میتواند عواقب جبرانناپذیری مانند از دست دادن دوستان، فرصتهای شغلی، آبرو و حتی جانمان داشته باشد. پس باید مراقب باشیم که زبانمان کنترل ما را به دست نگیرد، بلکه ما کنترل کننده زبانمان باشیم.

در این نوشته، داستان و مفهوم ضربالمثل ایرانی «زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد» را از کتاب نگارش پایهٔ هشتم گردآوری کردهایم. در ادامه با ما همراه باشید.
معنی ضرب المثل زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد
اگر حرف نابجا و نامناسبی بزنیم، ممکن است به دردسر بیفتیم. همانطور که شاعر میگوید:
هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.
خاموش ماندن و کنترل زبان، کار بسیار دشواری است. اگر انسان قبل از حرف زدن، کمی فکر کند و به نتیجهای که ممکن است از گفتن آن کلمات به وجود آید توجه کند، متوجه میشود که آیا حرفش مفید بوده یا باعث مشکل میشود.
این ضربالمثل معمولاً برای افرادی به کار میرود که به دیگران تهمت میزنند، بین افراد اختلاف میاندازند، راز دیگران را فاش میکنند، بدون فکر حرف میزنند، دروغ میگویند یا حتی حرفی میزنند که باعث بدبینی دیگران نسبت به خودشان میشود.
عبارت “سر سبز بر باد دادن” کنایه از این است که کسی به خاطر حرف نادرست، جان خود را به خطر بیندازد.
یعنی با مراقبت از زبانت، آرامش روح و جانت را حفظ کن!
این ضربالمثل همچنین نشان میدهد که چه بلایی سر آدم پرحرف میآید.
معنای ضربالمثل “زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد” چیست؟
باید مراقب حرفهایی که میزنیم باشیم، چون ممکن است برایمان دردسر ایجاد کند یا حتی جانمان را تهدید کند. پس بهتر است هنگام حرف زدن دقت کنیم و از گفتن سخنان تند خودداری کنیم تا خود و دیگران را دچار مشکل نکنیم.
| ایموجی این ضرب المثل | 👅 👦 🟢 🌪 |
زبان ما توانایی زیادی دارد و میتواند هم باعث خیر و برکت شود و هم دردسرهای بزرگی ایجاد کند. اگر در کنترل کردن آن دقت نکنیم، ممکن است حرفی بزنیم که عواقب ناخوشایندی برای خودمان و دیگران داشته باشد. این ضربالمثل قدیمی فارسی هشدار میدهد که یک سخن نسنجیده میتواند تمام وجود انسان را به خطر بیندازد.
مفهوم این جمله در زبان انگلیسی نیز با این عبارت بیان شده است:
The Unruly Tongue Endanger Whole Body
که معنای مشابهی دارد و میگوید زبان نافرمان و کنترل نشده، میتواند تمام بدن را به مخاطره بیندازد.
داستان ضرب المثل زبان سرخ، سر سبز میدهد بر باد
یک دزد، نیمهشب قصد کرد به کارگاه ابریشمبافی یک مرد نفوذ کند تا مقداری پارچه ابریشمی بدزدد و برای فروش به شهری دیگر ببرد. وقتی نزدیک کارگاه رسید، متوجه شد چراغ داخل روشن است. از دیوار بالا رفت و خود را به پشتبام رساند. از طریق روزنهی هواکش، نگاهی به داخل انداخت و دید که ابریشمباف تنها در کارگاه مشغول کار است و کارگران دیگر به خانههایشان رفتهاند.
مرد تنها مشغول بافتن بود و زیر لب زمزمه میکرد: «ای زبان سرخ! خواهش میکنم فردا مواظب من باش تا سر سبز من بر باد نرود!»
دزد با شنیدن این سخنان عجیب، کنجکاو شد. ساکت ماند و منتظر شد تا بفهمد منظور ابریشمباف چیست. از طرفی، پارچهای که مرد در دست داشت و آخرین بخش آن را میبافت، بسیار زیبا و چشمگیر بود. دزد تا صبح روی پشتبام منتظر ماند تا وقتی دید بافت پارچه تمام شد، مرد آن را در پارچهای زیبا پیچید، لباس رسمی پوشید و آماده خروج از کارگاه شد.
دزد هم به سرعت خود را به کوچه رساند، لباسش را مرتب کرد و در مسیر ابریشمباف منتظر او ایستاد. وقتی مرد را در کوچه دید، به پیشوازش رفت، سلام کرد و صحبت را آغاز نمود. پس از احوالپرسی متوجه شد که ابریشمباف قصد دارد به دربار برود. از او خواست اجازه دهد همراهیاش کند تا شاه را از نزدیک ببیند. ابریشمباف که کمی مردد بود، موافقت کرد و دو نفری به راه افتادند.
در راه دزد پرسید: «به چه منظور به دربار میروی؟»
ابریشمباف پاسخ داد: «میدانی که شغل من ابریشمبافی است. چند روزی است یک پارچه ابریشم با طرحی ویژه بافتهام و میخواهم آن را به پادشاه تقدیم کنم و در ازایش دستمزدی دریافت کنم. فقط میترسم این زبان سرخم بیموقع در حضور شاه حرفی بزند و سرم را به باد دهد.»
وقتی به دربار رسیدند و به نگهبانان گفتند هدیهای برای پادشاه آوردهاند، به سرعت پذیرفته شدند و به حضور شاه راه یافتند. آن دو با ادب تعظیم کردند. دزد کمی عقب ایستاد و ابریشمباف با بستهای در دست نزد پادشاه رفت. پارچه زیبایش را باز کرد و به دست شاه داد.
پادشاه که تا آن زمان چنین پارچه درخشانی ندیده بود، رو به ابریشمباف کرد و پرسید: «این پارچه چشمنواز چه کاربردی دارد؟»
ابریشمباف گفت: «زیبا نیست اگر این پارچه را بریده و برای دوخت لباس استفاده کنیم. بهتر است از آن به عنوان پوششی برای چیزی مهم استفاده کنید، مثلاً برای روی تابوت اعلیحضرت، تا هر کس آن را ببیند، محو زیبایی این پارچه شود.»
پادشاه خشمگین شد و با فریاد به نگهبانان دستور داد: «این نادان را ببرید و سرش را از تن جدا کنید! پارچهاش را هم بسوزانید!»
ابریشمباف بیچاره که بسیار ترسیده بود، به لرزه افتاده بود و مرگ را نزدیک میدید. در این آشفتگی، دزد که شاهد ماجرا بود، فهمید اگر کاری نکند، باید شاهد مرگ دوست جدیدش باشد. اجازه خواست و نزدیکتر به شاه رفت و گفت: «فرمان، فرمان شاه است! اما اجازه میخواهم چند کلمه در مورد این ابریشمباف صحبت کنم.»
وقتی شاه با حرکت دست اجازه داد، دزد گفت: «من یک دزد هستم! دیشب قصد داشتم به کارگاه این مرد وارد شوم، اما دیدم مشغول کار است و با خودش زمزمه میکند. وقتی گوش دادم، شنیدم که از زبانش میخواهد مراقب باشد تا سرش به خطر نیفتد. حالا هم تقصیر زبانش است که به حرفش گوش نداد و حرفی زد که جانش را به خطر انداخت.»
با صحبتهای دزد و میانجیگری اطرافیان، شاه قبول کرد از حکم اعدام ابریشمباف چشمپوشی کند، به شرطی که دو پارچه ابریشمی دیگر مانند آن یکی ببافد تا برای تزیین کاخ از آنها استفاده شود. شاه بعدها پول خوبی به ابریشمباف جایزه داد. در عوض، مرد ابریشمباف قبول کرد که مهارت ابریشمبافی را به دزد بیاموزد و سرمایهای در اختیارش بگذارد تا کسبوکاری برای خود راه بیندازد. از آن پس، دزد پارچههایی را که در کارگاه خود میبافت، به شهرهای اطراف میبرد و میفروخت.

این ضربالمثل هشدار میدهد که گاهی یک حرف نابجا یا سخن نسنجیده میتواند عواقب بسیار بدی به دنبال داشته باشد.
این مثل اشاره به این دارد که اگر کسی در زمان و مکان مناسب سکوت نکند و بیجهت سخن بگوید، ممکن است باعث نابودی خود یا دیگران شود.
در واقع، این جمله یادآور میشود که حفظ سکوت در مواقع حساس، میتواند از بسیاری از مشکلات جلوگیری کند.
**زبان سرخ، سر سبز میدهد بر باد**
_آرین لوتوس_




























