معنی ضرب المثل ” قوز بالا قوز ” + داستان

در این ضرب المثل، از دو کلمه “قوز” استفاده شده تا شرایط بسیار سخت و طاقت فرسا را نشان دهد. “قوز” به معنای برآمدگی یا گوژپشتی است. وقتی میگوییم “قوز بالا قوز”، یعنی یک مشکل به مشکل قبلی اضافه شده و وضعیت از چیزی که بود بدتر و پیچیدهتر شده است.
این مثل زمانی به کار میرود که یک نفر در حال حاضر گرفتار یک دردسر است و ناگهان دردسر جدید و بزرگتری به آن اضافه میشود. در واقع، مصیبت تازه روی مصیبت قبلی سوار میشود و بار غم و مشکل فرد را سنگینتر میکند.
**داستان پشت این ضرب المثل:**
در روزگار قدیم، مردی زندگی میکرد که قوز بزرگی روی پشتش بود. یک روز که هوا بسیار سرد بود، او برای گرم کردن خود به انباری پر از خاکه ذغال رفت. در آنجا از شدت خستگی به خواب عمیقی فرو رفت.
متأسفانه، بر اثر بیاحتیاطی، یک منقل ذغال در انبار واژگون شد و آتش گرفت. دود غلیظ فضای انبار را پر کرد. همسایهها که دود را دیدند، با عجله خودشان را به انبار رساندند و آن مرد را نجات دادند. وقتی او را بیرون آوردند، با صحنه عجیبی روبرو شدند: بر اثر حرارت آتش، قوز پشت مرد کاملاً از بین رفته و صاف شده بود!
این ماجرا به سرعت در شهر پیچید. در همان شهر، مرد دیگری زندگی میکرد که او هم قوز داشت. وقتی این مرد دوم داستان معجزهآسای مرد اول را شنید، بسیار هیجانزده شد. او با خود فکر کرد: “اگر من هم بروم inside آن انبار بخوابم، قوز من هم محو میشود و من مانند دیگران پشتی صاف خواهم داشت.”
بدون معطلی، راهی انبار شد و خودش را میان خاکههای ذغال مخفی کرد تا بخوابد. اما این بار اتفاق دیگری افتاد. یک مار سمی که در همان انبار لانه داشت، از لانه اش بیرون خزید و این مرد بدشانس را نیش زد. زهر مار به سرعت در بدنش پخش شد و او در همان جا از دنیا رفت.
صبح روز بعد، وقتی مردم جسد او را پیدا کردند، با تعدید دیدند که قوزش هنوز روی پشتش است و اتفاقی برایش نیفتاده است. در این لحظه یکی از حاضران با ناراحتی گفت: “خب، این که قوزش مانده، اما این یکی که مرده! این شد که گفتند قوز بالا قوز!”
از آن روز به بعد، این عبارت به صورت یک ضرب المثل درآمد و بین مردم رایج شد. هر وقت مشکلی به مشکل قبلی اضافه شود و وضعیت را غیرقابل تحمل کند، از این مثل استفاده میکنند.

در این نوشته، به مفهوم و داستان پشت ضربالمثل معروف ایرانی «قوز بالا قوز» میپردازیم. در ادامه با آرین لوتوس همراه باشید.
معنی ضرب المثل قوز بالا قوز
این ضربالمثل زمانی استفاده میشود که فردی برای رفع یک مشکل تلاش میکند، اما نه تنها مشکل اولیه برطرف نمیشود، بلکه یک مشکل تازه هم به آن اضافه میگردد.
معنای آن نشاندهنده وضعیت ناخوشایند و گرفتاری شدید است.
گاهی نیز وقتی کسی میخواهد کار نادرست خود را اصلاح کند، به اشتباه، وضع را بدتر از قبل میکند.
شبیه این ضربالمثل است:
میخواست ابرویش را درست کند، چشمش را کور کرد!
همچنین وقتی کارها و مشکلات پشت سر هم میآیند و درهم تنیده میشوند، این ضربالمثل به کار میرود.
داستان ضرب المثل قوز بالا قوز
در یک روستای کوچک که در میان جنگلی بزرگ قرار داشت، مردم سادهدلی زندگی میکردند. در میان آنان دو مرد زندگی میکردند که هر دو بر پشت خود برآمدگی داشتند – که به آن قوز میگویند. این دو نفر از این موضوع بسیار ناراحت بودند و هر راهی را برای از بین بردن آن امتحان کرده بودند، اما هیچکدام نتیجهای نداده بود.
شبی، یکی از آن دو از خواب بیدار شد. هوا آنقدر روشن بود که فکر کرد صبح شده است. پس بیدرنگ وسایلش را جمع کرد تا به حمام برود. او همیشه سعی میکرد پیش از همه به حمام برود و برگردد تا مردم کمتر قوزش را ببینند و مسخرهاش نکنند.
هنگامی که به حمام رسید، از داخل گرمخانه صداهایی شنید، اما توجهی نکرد. لباسهایش را درآورد و تنها وارد خزینه شد. اما با صحنهای غیرمنتظره روبرو شد: گروهی در حال پایکوبی و شادی بودند. او که سالها بود در هیچ جشنی شرکت نکرده بود، از دیدن این شادی خوشحال شد و به جمع آنان پیوست و شروع به رقصیدن کرد.
کمکم متوجه شد که این جماعت، از اجنه هستند و برای عروسی، داماد را به حمام آوردهاند. اجنه از این که مرد روستایی با آنان همنوا شده بود، خوششان آمد. وقتی میخواستند حمام را ترک کنند، یکی از آنان به او گفت: “از رفتار خوشروی تو خوشمان آمد. اگر آرزویی داری، بگو تا برآورده کنیم.” مرد که بیشتر از هر چیز آرزوی از بین رفتن قوزش را داشت، گفت: “اگر میشود، این برآمدگی پشت مرا از بین ببرید.”
یکی از اجنه دست بر پشت او کشید و در یک لحظه، قوز ناپدید شد. وقتی مرد به خانه برگشت، مادرش با تعجب پرسید: “چه شده؟ قوزت کجا رفته؟” مرد ماجرا را تعریف کرد و از مادرش لباس تمیزی خواست تا بعد از مدتها در روستا بگردد. مردم با دیدن او شگفتزده میپرسیدند: “قوزت چه شد؟” و او با شادی داستان را بازگو میکرد.
خبر این اتفاق به گوش مرد دوم که او هم قوز داشت رسید. او نیز مصمم شد صبح روزی به حمام برود، همان کار را تکرار کند و از اجنه بخواهد قوزش را نیز بردارند.
چند روز بعد، بامداد بسیار زود، او نیز به حمام رفت و بیمقدمه شروع به رقص و شادی کرد. اما آن روز، اجنه در حمام جمع شده بودند تا برای یکی از بزرگان از دست رفتهشان سوگواری کنند. در آن فضای غمگین، رقص و پایکوبی مرد، اجنه را خشمگین کرد. یکی از آنان با عصبانیت نزدیک شد و قوز دیگری بر پشت او گذاشت و گفت: “برو، و دیگر در مراسم عزاداری ما شادی نکن.”
شعر گوژپشت
شبی، یک مرد کوهاندار به حمام رفت. در آنجا، گروهی از پریان را دید که در حال جشن و شادی بودند. از خوشحالی، آنها را با نامهای زیبا صدا زد و شروع به رقصیدن و خندیدن کرد و آنها را هم به خنده انداخت. پریان، کوهان پشت او را برداشتند و او را چون دوستی عزیز دانستند.
شبی دیگر، پریای به سوی حمام دوید. مرد کوهاندار دیگری که این داستان را شنیده بود — در حالی که هر یک از اهل خانهاش دلی غمگین داشتند و در آن شب، عزیزی از پریان مرده بود — آن بیچاره ناآگاهانه و با قدمهای شاد، به آن جمع سوگوار پا گذاشت؛ جایی که جایگاه غم بود.
آنها کوهان او را روی کوهان اولی گذاشتند و او ندانسته، با دو کوهان به رقصیدن ادامه داد.
آن که هر کاری را در هر جایی انجام دهد، نادان است و خردمند کسی است که هر کاری را به جای خود و در زمان مناسب انجام دهد.




























