معنی ضرب المثل ” وقتی همه کدخدا باشند ده ویران می شود “

همه چیز درباره معنی و مفهوم ضربالمثل «وقتی همه کدخدا باشند، ده ویران میشود» + داستان
**مفهوم اصلی:**
این ضربالمثل به ما میگوید که برای پیشبرد هر کاری، چه یک کار کوچک خانوادگی و چه مدیریت یک کشور، داشتن یک رهبر و مدیر مشخص که تصمیم نهایی را بگیرد، بسیار مهم است. اگر هر کسی خودش را رئیس و تصمیمگیرنده بداند و نظرش را به دیگران تحمیل کند، نتیجه کار فقط هرج و مرج، بینظمی و خرابی خواهد بود. درست مثل یک کشتی که اگر چندین ناخدا داشته باشد، هیچگاه به مقصد نمیرسد و ممکن است غرق شود.
**داستان کوتاه برای درک بهتر:**
روزی روزگاری، دهکده کوچکی بود که مردمش در صلح و آرامش زندگی میکردند. آنها یک کدخدا داشتند که در کارها تصمیم نهایی را میگرفت و مشکلات را حل میکرد.
اما یک روز، کدخدا از دنیا رفت. مردم ده برای انتخاب کدخدای جدید به مشکل برخوردند. هر یک از افراد سرشناس ده خود را لایق این مقصد میدانست. یکی میگفت: «من ثروتمندتر از همه هستم، پس باید کدخدا باشم.» دیگری میگفت: «من از همه باسوادترم.» سومی ادعا میکرد: «من از همه قویتر هستم.»
در نهایت، آنها نتوانستند روی یک نفر توافق کنند و نتیجه این شد که گفتند: «خیلی خوب، پس از امروز همه ما با هم کدخدا هستیم و در کارها شریکیم.»
اولین تصمیمی که باید میگرفتند، تعمیر مسجد قدیمی ده بود. اولین کدخدا گفت: «باید دیوارها را قرمز کنیم.» دومی فریاد زد: «نه، اصلاً! آبی رنگ بهتری است.» سومی پیشنهاد داد: «بیایید اصلاً مسجد را خراب کنیم و از نو بسازیم.» چهارمی گفت: «تعمیر کردن به صرفه نیست.»
آنقدر روی رنگ و نوع تعمیر بحث کردند که فصل باران رسید و باران شدیدی شروع به باریدن کرد. چون هیچکس مسئول نبود که کار را شروع کند، سقف مسجد که نیاز به تعمیر فوری داشت، خرابتر شد و پس از چند باران، دیوار آن نیز فروریخت.
اتفاق بعدی، تقسیم آب قنات بین کشاورزان بود. هر کس که خود را کدخدا میدانست، سهم بیشتری برای خود و بستگانش در نظر میگرفت. این موضوع باعث شد بین مردم ده نزاع و درگیری به وجود بیاید و در نهایت، هیچکس به اندازه کافی آب برای کشت و زرع نداشته باشد.
به مرور زمان، به خاطر همین بیمدیری و نبود یک تصمیمگیرنده نهایی، هیچ کاری درست پیش نرفت. کشاورزی از بین رفت، خانهها رو به خرابی گذاشت و مردم کمکم از آن ده کوچ کردند. پس از مدتی، از آن دهکده آباد فقط یک ویرانه بر جای ماند.
**نتیجهگیری:**
این داستان به خوبی نشان میدهد که وجود یک مدیر و رهبر واحد چقدر ضروری است. وقتی هر کسی بخواهد حرف خودش را به کرسی بنشاند و نظم و سلسله مراتب رعایت نشود، در نهایت هیچ کاری انجام نمیشود و همه چیز نابود میگردد.

در این نوشته، میخواهیم با هم معنی و مفهوم یکی از ضربالمثلهای کهن و پرمعنی ایرانی آشنا شویم. در ادامه با ما همراه باشید.
معنی وقتی همه کدخدا باشند ده ویران می شود
وقتی هر کس نقش و جایگاه خود را در جامعه نشناسد و در قبال وظایفش مسئولیتپذیر نباشد، نتیجه چیزی جز هرج و مرج و ویرانی نخواهد بود.
این عبارت معمولاً برای توصیف جوامعی به کار میرود که در آن مردم با هم متحد نیستند و هر فرد فقط به فکر منافع شخصی خود است و هماهنگی با دیگران ندارد.
همچنین اگر افراد از رهبر و فرمانده خود پیروی نکنند، بینظمی و آشفتگی همه جا را فرا میگیرد و دیگر هیچ چیز سر جای خودش نخواهد بود و آرامش از بین میرود.
داستان ضرب المثل وقتی همه کدخدا باشند ده ویران می شود
روایت شده روزی پادشاه و وزیرش برای شکار آهو به دشت رفتند. پادشاه چندان تند و چابک نبود و تیرهایش به هدف نمیخورد. پس از ساعتی، هر دو خسته شدند و برای استراحت به روستایی در همان نزدیکی رفتند.
کدخدای روستا که از آمدن پادشاه و وزیر باخبر شد، به مردم گفت با تمام توان از مهمانان ویژه پذیرایی کنند. مردم نیز چنین کردند و از مهمانان به بهترین شکل پذیرایی کردند. پادشاه از دیدن نظم و همکاری مردم روستا شگفتزده شد و از وزیر پرسید: به نظر تو دلیل این همه نظم و آبادی چیست؟
وزیر پاسخ داد: فکر میکنم همهچیز به خاطر مدیریت خوب کدخداست.
پادشاه گفت: نه! این نظم و آبادی به خاطر خود مردم و تواناییهای آنهاست.
وزیر گفت: توانایی مردم به تنهایی کافی نیست. نقش مدیریت بسیار مهم است. اگر بخواهید، این را به شما ثابت میکنم!
چند ساعت بعد، وقتی پادشاه و وزیر آماده رفتن شدند، وزیر رو به مردم کرد و گفت: از پذیرایی خوب شما متشکریم. از این پس دیگر نیازی به کدخدا ندارید! از فردا همه شما کدخدا هستید!
این را گفتند و رفتند. فردای آن روز، وقتی کدخدا از خانه بیرون آمد، با صحنههای عجیبی روبرو شد. وقتی از نانوا نان خواست، نانوا گفت: نان ندارم! اولاً تو دیگر کدخدا نیستی که به تو نان بدهم، دوماً آسیابان گفته گندم آسیاب نمیکند و کسی حق دستور دادن به او را ندارد. من خودم کدخدام!
کدخدا ناامید به مزارع رفت. دید مردم به درستی کار نمیکنند. بعضی زمینها از آبیاری زیاد گندیده بودند و بعضی از بیآبی خشک شده بودند. مردم بر سر هر چیزی با هم دعوا میکردند و کسی نبود که کارها را نظم دهد، چون همه خود را کدخدا میدانستند و از کسی اطاعت نمیکردند.
اوضاع روستا یک سال به همین آشفتگی گذشت. تا اینکه فصل شبار پادشاه دوباره فرارسید و او به همراه وزیرش به آن روستا بازگشت. وقتی وارد روستا شدند، با کمال تعجب دیدند که دیگر از آن روستای سرسبز و آباد خبری نیست. انگار خشکسالی همهجا را فراگرفته بود.
پادشاه علت را پرسید و وزیر پاسخ داد: همه اینها به این خاطر است که هرکس خود را کدخدا دانست و فکر کرد کارش درست است. وقتی مدیریت درست نباشد، هرکسی راه خود را میرود و اوضاع آشفته میشود.
آنگاه دوباره مردم را جمع کردند و دستور دادند از کدخدای خود اطاعت کنند و از فرمانش سرپیچی نکنند.
اگر میخواهید تمامی ضربالمثلهای فارسی را یاد بگیرید کافیست روزانه با ۱۰ دقیقه مطالعه با ۱۰ ضربالمثل آشنا شوید.
ضربالمثلهای فارسی معروف
نظر شما در مورد این ضربالمثل
اختصاصی-آرین لوتوس




























