معنی ضرب المثل ” پند دادن به نادان مانند تخم افکندن در شوره زار است “

در این مطلب می‌خواهیم با یکی از ضرب‌المثل‌های معروف فارسی آشنا شویم: “پند دادن به نادان، کاری بیهوده است”. این مثل به ما می‌گوید که نصیحت کردن فردی که درک درستی ندارد، مانند ریختن آب در هاون است و تنها انرژیتان را هدر می‌دهد.

داستانی که پشت این ضرب‌المثل وجود دارد، از فرد دانایی حکایت می‌کند که در مسیر خود به مردی نادان برمی‌خورد. مرد نادان در حالی که خسته و درمانده به نظر می‌رسید، مشغول کاری سخت و بی‌فایده بود. مرد دانا از روی دلسوزی به او نزدیک شد و سعی کرد راه درست را به او نشان دهد. با حوصله توضیح داد که روش تو نه تنها سخت است، بلکه نتیجه‌ای هم نخواهد داشت و اگر به حرفم گوش کنی، می‌توانی با تلاش کمتر، به موفقیت بیشتری برسی.

اما مرد نادان که ذهنش توان درک سخنان حکیمانه را نداشت، نه تنها از این راهنمایی استقبال نکرد، بلکه серди شد و شروع به اعتراض کرد. او با خشم گفت: “تو چه کار به کار من داری؟ خودم بلدم چه کار کنم!” و به کار بیهوده خود ادامه داد.

مرد دانا وقتی این رفتار را دید، تنها shook سرش و به راه خود ادامه داد. او فهمید که بعضی از افراد، به دلیل نداشتن دانش و درک کافی، قادر به پذیرش حقیقت نیستند و تلاش برای تغییر آن‌ها فقط باعث خستگی و ناامیدی می‌شود.

از آن روز به بعد، هرگاه کسی بخواهد به فردی کم‌خرد پند بدهد، دیگران این ضرب‌المثل را به یادش می‌آورند: “پند دادن به نادان، چون نشانی دادن به کور است”.

پند دادن به نادان مانند تخم افکندن در شوره زار است

با هم به سراغ داستان و مفهوم این ضرب‌المثل ایرانی از کتاب فارسی کلاس پنجم می‌رویم. در ادامه با آرین لوتوس همراه باشید.

معنی ضرب المثل پند دادن به نادان مانند تخم افکندن در شوره زار است 

۱- یعنی وقتی کاری را انجام می‌دهی که هیچ سودی ندارد.
۲- پند دادن به افراد نادان و کسانی که نمی‌فهمند، فایده‌ای ندارد؛ درست مثل این است که دانه در زمین شور و بی‌حاصل بکاری و هیچ محصولی از آن به دست نیاوری.
۳- این ضرب‌المثل در کل به کارهایی اشاره می‌کند که بی‌نتیجه، غیرممکن، وقت‌گیر و بیهوده هستند.
۴- مانند این است که با کسی که نمی‌شنود حرف بزنی، یا به کسی که نمی‌بیند اشاره کنی.
۵- این ضرب‌المثل خیلی شبیه به این گفته است که “آب در هاون کوبیدن”.

داستان (حکایت) پند دادن به نادان مانند تخم افکندن در شوره زار است 

یک شکارچی، پرنده‌ای را گرفت.
پرنده به او گفت: ای مرد بزرگوار! تو در زندگیات گوشت گاو و گوسفند زیادی خورده‌ای و هرگز سیر نشده‌ای. حالا هم با خوردن بدن کوچک من سیر نخواهی شد. اگر مرا آزاد کنی، سه نصیحت ارزشمند به تو می‌دهم که باعث خوشبختی‌ات می‌شود.

نصیحت اول را همین حالا به تو می‌دهم،
دومی را وقتی روی پشت بام خانه‌ات بنشینم،
و سومی را وقتی بر روی درخت بروم.

شکارچی قبول کرد. پرنده گفت:
نصیحت اول: حرف غیرممکن را از هیچ‌کس باور نکن.

مرد بلافاصله پرنده را آزاد کرد. پرنده روی پشت بام نشست و گفت:
نصیحت دوم: هرگز برای چیزی که از دست داده‌ای اندوهگین نشو و حسرت نخور.

سپس پرنده بر شاخه درخت رفت و گفت: ای آقا!
در شکم من یک مروارید گران‌قیمت به وزن ده درم وجود داشت، اما متأسفانه روزی تو و فرزندانت نبود، وگرنه با آن ثروتمند می‌شدید.

شکارچی با شنیدن این حرف بسیار ناراحت شد و شروع به ناله کرد.
پرنده خندید و گفت: مگر به تو نگفتم که برای گذشته افسوس نخوری؟
یا حرف مرا نفهمیدی یا شنوایی نداری؟
گفتم حرف غیرممکن را باور نکنی!
ای ساده‌دل، وزن من خودم به زور به سه درم می‌رسد، چطور ممکن است مروارید ده درمی در شکمم باشد؟

مرد به هوش آمد و گفت: ای پرنده دانا، نصیحت‌های تو خیلی ارزشمند است.
حالا نصیحت سوم را هم بگو.

پرنده پاسخ داد: مگر به آن دو نصیحت اول عمل کردی که سومی را هم می‌خواهی؟
نصیحت کردن فرد نادان، مثل کاشتن بذر در زمین شور است – بی‌فایده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن