معنی ضرب المثل ” کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد “

**معنی و مفهوم ضربالمثل: کوه به کوه نمیرسد، آدم به آدم میرسد**
این ضربالمثل زیبا میگوید که کوهها به دلیل ثابت بودن، امکان حرکت و دیدار با یکدیگر را ندارند، اما انسانها به لطف جابجایی و سفر، همیشه این شانس را دارند که حتی پس از سالها دوباره هم را ببینند.
این جمله به ما یادآوری میکند که در زندگی هیچ دوری و جدایی دائمی نیست و امکان دیدار دوباره حتی با کسانی که بسیار از ما دور شدهاند، وجود دارد. این مفهوم، هم درباره دیدارهای خوشایند و دوستانه صادق است و هم گاهی هشداری است که حتی اگر از کسی کینه یا بدی به دل داشته باشیم، ممکن است روزی دوباره او را ببینیم و حسابهای گذشته را باید تسویه کنیم.
—
**داستان بازآفرینی شده:**
در یک روستای سرسبز، دو دوست صمیمی به نامهای رضا و امین زندگی میکردند. آنها مانند دو برادر بودند و همه کارها را با هم انجام میدادند. اما یک روز، بر سر یک موضوع کوچک، بین آنها اختلاف پیش آمد. بحث آنها به یک جر و بحث بزرگ تبدیل شد و در نهایت، هر کدام با خشم از دیگری جدا شدند.
رضا که بسیار عصبانی بود، روستا را ترک کرد و به شهر دیگری رفت. او با خودش عهد کرد که دیگر هرگز به آن روستا برنگردد و امین را نبیند. سالها گذشت. رضا در شهر جدیدش به یک تاجر موفق تبدیل شد و آن روزگار و دوست قدیمی را تقریباً فراموش کرده بود.
یک روز، رضا برای یک قرارداد کاری بسیار مهم به شهری دیگر سفر کرد. وقتی برای جلسه وارد اتاق شد، ناگهان چشمش به طرف مقابل میز افتاد. او نمیتوانست چشمانش را باور کند! آن شخص کسی نبود جز امین، دوست سابقش.
در آن لحظه، تمام خاطرات گذشته در ذهن رضا زنده شد. او جمله پدربزرگش را که همیشه زمزمه میکرد به یاد آورد: “پسرم، یادت باشد، کوه به کوه نمیرسد، آدم به آدم میرسد.”
هر دو برای لحظاتی در سکوت به یکدیگر نگاه کردند. سپس، امین با لبخندی آرام گفت: “چه کسی فکر میکرد که ما پس از این همه سال، اینجا و در این شرایط همدیگر را ببینیم.”
آن روز، آنها نه تنها قرارداد تجاری را امضا کردند، بلکه آشتی هم کردند و دوستی قدیمی خود را از سر گرفتند. رضا فهمید که پدربزرگش چقدر حق داشته؛ در این دنیا، هیچ چیز قطعی نیست و همیشه امکان دیدار دوباره وجود دارد.

در این نوشته، با داستان و مفهوم ضربالمثل ایرانی «کوه به کوه نمیرسد، آدم به آدم میرسد» از کتاب نگارش پایهٔ نهم آشنا خواهید شد. همراه آرین لوتوس بمانید.
معانی کوه به کوه نمیرسد، آدم به آدم میرسد
این ضربالمثل وقتی استفاده میشود که کسی با دیگری رفتار نادرست و ناشایستی کرده باشد. معنی ساده آن این است که دنیا با همه بزرگیاش، آنقدر کوچک است که اگر کسی به دیگری بدی کند، روزی دوباره به هم میرسند و آن که بدی کرده، به نتیجه کار خود میرسد و شرمنده میشود.
ما معمولاً این جمله را زمانی به کار میبریم که کسی با ما ناجوانمردی کرده باشد و بعداً موقعیتی پیش بیاید که ما بتوانیم پاسخ آن رفتار را بدهیم. در چنین شرایطی، با یادآوری این ضربالمثل میگوییم: کوه به کوه نمیرسد، ولی آدم به آدم میرسد.
منظور اصلی این است که هر کاری که با دیگران بکنی، همان را در پاسخ دریافت میکنی. این سخن همچنین اشاره دارد که انسانها همیشه به یکدیگر وابستهاند و نباید فکر کنند که دیگر همدیگر را نخواهند دید.
درک من از این ضربالمثل این است که دنیا کوچک است و هر عمل ما پاداش یا پیامد خود را دارد. از گذشته گفتهاند زمین گرد است و هرکس نتیجه اعمال خود را میبیند. پس اگر به کسی نیکی کنید، خوبی به شما بازمیگردد و اگر بدی کنید، عاقبت آن را خواهید دید.
| ایموجی این ضرب المثل | 🗻🗻❌🚶♂️🚶♂️✅ |
کوهها نمیتوانند به هم برسند، اما انسانها حتماً یکدیگر را ملاقات میکنند.
Two mountains may never meet, but two people surely will.
2 داستان در مورد ضرب المثل کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد
در ادامه، برای اینکه بهتر با مفهوم این ضربالمثل آشنا شویم که میگوید: «کوه به کوه نمیرسد، آدم به آدم میرسد»، چند داستان کوتاه و خواندنی آوردهایم.
داستان شماره 1- ارباب و رعیت
در دامنه کوهی بلند، دو روستا قرار داشت. یکی در میان کوه بود که به آن «بالاکوه» میگفتند، و دیگری در پایین کوه بود که نامش «پایینکوه» بود. به خاطر آبوهوای خنک و کوهستانی، مردم هر دو روستا باغهای میوه فراوانی داشتند و از آبی که از چشمهای در قله کوه جاری میشد، هم برای آبیاری باغها و هم برای آشامیدن استفاده میکردند.
سالهای طولانی، این دو روستا در صلح و آرامش در کنار هم زندگی میکردند و از راه باغداری، روزگار خوبی داشتند. اما یک روز، خان روستای بالاکوه از دنیا رفت و پسرش جای او را گرفت. پسر، آدمی حریص و ثروتطلب بود و میخواست دارایی خود را بیشتر کند. یک هفته پس از رهبریاش، بزرگان روستا را جمع کرد و به آنها گفت: «چرا باید آب چشمه را با پایینکوهیها تقسیم کنیم؟ این نعمت را خدا به ما داده است. اگر قرار بود آنها هم چشمه داشته باشند، خدا برایشان قرار میداد.»
حرفهای پسرخان، مردم روستایش را متقاعد کرد تا مسیر آب به سمت پایینکوه را قطع کنند. او قصد داشت با کمبود آب، ارزش زمینهای پایینکوه را کم کند و آنها را به قیمت ناچیزی بخرد تا مردم مجبور به ترک روستا شوند. چند روز بعد، مردم پایینکوه که حتی آب آشامیدنی نداشتند و باغهایشان در حال خشک شدن بود، نزد خان خود رفتند و با او مشورت کردند. قرار شد گروهی به بالاکوه بروند و از پسرخان توضیح بخواهند.
خان پایینکوه به همراه چند باغدار، از مسیر خشکشده رودخانه بالا رفتند و به روستای بالاکوه رسیدند. آنجا دیدند که پسرخان مسیر آب را عوض کرده است. وقتی نزد او رفتند و اعتراض کردند، پسرخان که از قبل جواب آماده داشت، گفت: «بالاکوه مثل ارباب است و پایینکوه مثل رعیت. کوه به کوه نمیرسد. اگر میخواهید آب داشته باشید، باید رعیت من باشید.»
این حرف برای مردم پایینکوه بسیار سنگین بود و آنها ناامید به خانه بازگشتند. پس از مدتی، خان پایینکوه فکری به ذهنش رسید. به مردم گفت: «بیایید قنات بسازیم. هرکس بیل و کلنگ بردارد و با هم چاههایی حفر کنیم تا آب را به روستا برگردانیم.» زن و مرد روستا، پس از روزها تلاش، چندین چاه کندند و با کانالهای زیرزمینی آنها را به هم وصل کردند و یک قنات بزرگ ساختند.
آبی که از این قنات به پایینکوه رسید، حتی از گذشته هم بیشتر شد و به روستاهای اطراف هم جاری گشت. دوباره زندگی در پایینکوه رونق گرفت و همه خوشحال بودند.
اما چند روز بعد، چشمه بالاکوه خشک شد و مردم آنجا برای اعتراض نزد پسرخان رفتند. او این بار، به ناچار همراه چند نفر از باغدارانش به پایینکوه آمد و گفت: «حفر چاههای شما چشمه ما را خشک کرده. لطفاً مسیر آب را به سمت بالاکوه برگردانید تا باغهای ما نابود نشوند.»
خان پایینکوه خندید و گفت: «مسیر آب از بالا به پایین جاری است، ما چطور میتوانیم آب قنات را از پایین به بالا بفرستیم؟ یادت میآید که گفتی کوه به کوه نمیرسد؟ راست گفتی… اما آدم به آدم میرسد. آن روز که ما را ناامید کردی و رعیتت خواندی، باید فکر چنین روزی را میکردی.»
داستان شماره 2- همسایه خوب
در شهری، مردی به نام باقر با همسرش زندگی میکرد. آنها زندگی سادهای داشتند و پول زیادی نداشتند. یک روز که باقر تازه از سر کار به خانه برگشته بود، زنگ در به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، همسایهاش را دید. باقر از او خوشامد گفت و به داخل خانه دعوتش کرد.
همسایه توضیح داد که میخواهد از بانک وام بگیرد و نیاز به یک ضامن دارد. او از باقر خواست تا ضامنش شود. باقر با خوشقلبی پذیرفت و روز بعد، همراه همسایه به بانک رفت. کارها انجام شد و همسایه با ضمانت باقر، وام را دریافت کرد.
چند ماه گذشت. یک روز باقر از همسرش پرسید: «چند وقت است همسایهمان را ندیدهام. خبری از او داری؟» همسرش گفت: «نه، من هم او را ندیدهام.»
یک ماه بعد، بانک با باقر تماس گرفت و گفت: «آقای واحدی، همسایه شما، اقساط وامش را پرداخت نکرده. چون شما ضامن او هستید، باید بدهیاش را بپردازید.»
باقر که وضع مالی خوبی نداشت، بسیار نگران شد. در نهایت مجبور شد خانهاش را بفروشد تا پول قسط وام را بدهد.
سالها گذشت. یک روز باقر و همسرش برای عیادت یکی از فامیلهایشان به بیمارستان رفته بودند. در آنجا آقای واحدی را دیدند که پشت در اتاق عمل ایستاده و گریه میکند.
باقر جلو رفت و دلیل ناراحتیاش را پرسید. آقای واحدی با دیدن باقر، به طرفش دوید و او را در آغوش گرفت. با گریه گفت: «از وقتی از آن محله نقل مکان کردیم، همسرم بیمار شد و مشکل قلبی پیدا کرد. الان هم در اتاق عمل است و امید کمی برای زنده ماندن دارد. لطفاً مرا به خاطر کاری که در حق تو کردم ببخش و حلال کن. قول میدهم تمام خسارتت را جبران کنم.»
باقر دلش برای او سوخت و او را حلال کرد.
یک ساعت بعد، دکتر از اتاق عمل بیرون آمد و گفت: «عمل موفق بود و حال همسرتان به زودی بهتر میشود.»
آقای واحدی، باقر و همسرش را به بانک برد و تمام پولهایی که به آنها بدهکار بود، پس داد و دوباره طلب بخشش کرد.
باقر و همسرش او را بخشیدند و از آن زمان، دوباره با هم دوست شدند.
از قدیم گفتهاند: کوه به کوه نمیرسد اما آدم به آدم میرسد.




























