معنی ضرب المثل ” از این ستون به آن ستون فرج است ” + داستان

گاهی در زندگی مشکلات و سختی‌هایی پیش می‌آید که آدم احساس می‌گیرد در یک بن‌بست گیر کرده است. انگار هیچ راه فراری وجود ندارد و همه چیز تاریک به نظر می‌رسد. اما این ضرب‌المثل به ما یادآوری می‌کند که همیشه امید وجود دارد.

“از این ستون به آن ستون فرج است” یعنی وقتی یک راه بسته می‌شود، راه دیگری به رویت باز خواهد شد. شاید الان موقعیت سخت باشد، اما این وضعیت همیشگی نیست. همان‌طور که در یک ساختمان، اگر یک ستون محکم نباشد، می‌توانی به ستون بعدی تکیه کنی، در زندگی هم اگر یک پشتیبان یا یک راه از دست برود، پشتیبان‌ها و راه‌های دیگری هست که تو را نگه می‌دارند.

پس در اوج سختی، ناامید نشو. مطمئن باش که پس از هر مشکلی، گشایش و آسانی قرار دارد. صبر کن و به خدا توکل داشته باش، زیرا او همیشه راه نجاتی را فراهم می‌کند.

از این ستون به آن ستون فرج است

در این نوشته، با مفهوم و معنای واقعی این ضرب‌المثل کهن ایرانی آشنا خواهید شد. در ادامه با ما همراه باشید.

معنی از این ستون به آن ستون فرج است

1- گاهی با عوض کردن روش یا جایگاه قبلی‌مان در زندگی، می‌توانیم به موفقیت برسیم.
2- این عبارت زمانی به کار می‌رود که فرد در سخت‌ترین شرایط قرار دارد و نشان‌دهنده امید حتی در تاریک‌ترین لحظات زندگی است.
3- درجا زدن و بی‌تحرکی به جایی نمی‌رسد. حرکت و تلاش سازنده، کلید رسیدن به موفقیت است.

داستان و ریشه این ضرب المثل

مرد جوانی برای کاری به شهری دور سفر کرد. درست همان شب، یک قتل در آن شهر رخ داد. مأموران، این مرد غریبه را در نزدیکی محل جرم دستگیر کردند و پیش قاضی بردند. قاضی نیز بدون بررسی دقیق و تنها به خاطر ناشناس بودن او، حکم اعدامش را صادر کرد.

روز بعد، او را به یک تیر چوبی بستند تا مجازات شود. مرد با التماس می‌گفت که بی‌گناه است و از این تصمیم بعداً پشیمان خواهند شد. اما جلاد گفت که فقط موظف است دستور را اجرا کند. سپس از مرد پرسید آخرین آرزویش چیست.

مرد که مرگ را نزدیک می‌دید، گفت: «لطفاً مرا به آن تیرِ دیگر ببندید و اعدامم کنید.» جلاد با خودش فکر کرد که شاید این یک بهانه برای فرار باشد و با تعجب گفت: «این چه درخواست عجیبی است؟»

مرد پاسخ داد: «طبق رسم، آخرین خواستهٔ یک محکوم باید اجرا شود، به شرطی که به کسی آسیب نزند.» جلاد با احتیاط، او را از تیر اول باز کرد و به تیر دوم بست.

در همان لحظه، حاکم شهر با همراهانش از آنجا عبور می‌کرد. او با دیدن جمعیت پرسید چه اتفاقی افتاده. گفتند دارند مردی را اعدام می‌کنند. حاکم پرسید: «چه کسی؟» جلاد جلو آمد و حکم قاضی را نشان داد.

حاکم با تعجب گفت: «مگر دستور جدید قاضی به شما نرسیده؟ این مرد بی‌گناه است، او را آزاد کنید. قاتل واقعی دیشب خودش به قصر من آمد و اعتراف کرد. او وقتی شنید این بی‌گناه به جرم او اعدام می‌شود، ناراحت شد و خود را معرفی کرد. من هم او را نزد قاضی فرستادم و درخواست کردم مجازاتش کاهش یابد.»

مرد مسافر را آزاد کردند. او با لبخند گفت: «اگر مرا از آن تیر به این تیر منتقل نمی‌کردید، تا الآن اعدام شده بودم. وقتی خدا بخواهد، گشایش از جایی که فکرش را نمی‌کنی می‌رسد.»

> در ناامیدی بسی امید است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن