معنی ضرب المثل ” یک کلاغ چهل کلاغ ” + داستان

گاهی یک خبر کوچک، وقتی از فردی به فرد دیگر می‌رسد، آنقدر بزرگ و تغییر می‌کند که در نهایت با واقعیت فاصله زیادی دارد. ضرب‌المثل «یک کلاغ، چهل کلاغ» دقیقاً به همین موضوع اشاره دارد.

این مثل زمانی به کار می‌رود که حرف یا رویداد کوچکی، پس از عبور از زبان چند نفر، آنقدر اغراق‌آمیز و متفاوت شود که شکل اولیه خود را کاملاً از دست بدهد. انگار یک کلاغ اول، خبر را به کلاغ دوم می‌گوید، کلاغ دوم با کمی اضافه و کم کردن به سومی می‌رساند و همین طور ادامه پیدا می‌کند تا به چهل‌مین کلاغ می‌رسد. در این میان، آن خبر اولیه دیگر قابل شناسایی نیست.

داستان پشت این ضرب‌المثل معمولاً از این قرار است:
روزی مردی در کوچه‌ای راه می‌رفت که ناگهان کلاغی مرده روی زمین دید. او با تعجب از کنارش گذشت. کمی بعد، به یکی از اهالی محل برخورد و گفت: «دیدم توی فلان کوچه، یک کلاغ مرده افتاده بود.»

همسایه که این را شنید، با هیجان نزد دیگری رفت و گفت: «شنیدی؟ می‌گویند چند کلاغ مرده در آن کوچه پیدا شده!»

این خبر دست به دست چرخید و با هر بار نقل شدن، بزرگ و بزرگ‌تر شد. نفر بعدی گفت: «شنیده‌ام ده‌دوازده کلاغ مرده از آسمان افتاده!» و دیگری افزود: «مگر می‌شود؟ حتماً نشانه‌ی اتفاق بدی است!»

کم‌کم شایعه همه‌گیر شد و مردم با ترس و کنجکاوی به آن کوچه می‌رفتند تا صحنه را ببینند. اما وقتی رسیدند، تنها یک کلاغ مرده بیشتر نیافتند.

این داستان به ما یادآوری می‌کند که نباید هر سخنی را که از دیگران می‌شنویم، بدون بررسی و تفکر باور کنیم. گاهی یک موضوع ساده، پس از عبور از دهان‌های مختلف، به یک افسانه غیرواقعی تبدیل می‌شود.

یک کلاغ چهل کلاغ

داستان و مفهوم ضرب‌المثل ایرانی «یک کلاغ چهل کلاغ» را در این نوشته برای شما آورده‌ایم. امیدواریم از مطالعه آن لذت ببرید. در ادامه با آرین لوتوس همراه باشید.

معنی ضرب المثل یک کلاغ چهل کلاغ

۱. این ضرب‌المثل زمانی به کار می‌رود که یک خبر نادرست بین مردم پخش شود.

۲. یعنی حرفی که از زبان یک نفر بیرون می‌آید، آنقدر دهان به دهان می‌چرخد که تعداد زیادی از مردم از آن باخبر می‌شوند. (در اینجا عدد چهل نشانه تعداد زیاد است)

۳. منظور خبرچینی و شایع‌کردن یک موضوع در بین دیگران است.

۴. این مثل وقتی استفاده می‌شود که کسی راز خود را به دیگری می‌گوید و آن فرد آن را برای همه فاش می‌کند. همچنین وقتی ما حرفی درباره کسی می‌شنویم و بدون اینکه درست یا نادرست بودن آن را بررسی کنیم، آن را بازگو می‌کنیم. حتی اگر آن خبر درست باشد، همین که از فردی به فرد دیگر منتقل شود، مصداق “کلاغ چهل کلاغ” خواهد بود.

داستان ضرب المثل یک کلاغ چهل کلاغ – شماره 1

در یک روستای آرام و زیبا، چوپانی زندگی می‌کرد که از بخت بد، هر راز و اتفاقی که شب در خانه‌اش رخ می‌داد، فردایش را با تغییرات عجیب از زبان مردم روستا می‌شنید.

روزی در دل دشت، چوپان نقشه‌ای کشید تا بفهمد چه کسی اخبار خانه‌اش را پخش می‌کند. صبح روز بعد، برای نماز بیدار شد و کنار حوض حیاط رفت تا وضو بگیرد. ناگهان فریادی بلند کرد. همسرش که در خانه بود، به سرعت خودش را به حیاط رساند و پرسید چه اتفاقی افتاده.

چوپان گفت: «به محض اینکه شیر آب را باز کردم، یک کلاغ از گوشم بیرون پرید و رفت.»
زن با تعجب پرسید: «کلاغ از گوشت بیرون پرید؟ حالا چه کار کنیم؟»
چوپان جواب داد: «حالم خوب است، دردی ندارم. فقط این راز را پیش خودت نگه دار تا کسی در روستا از این ماجرا باخبر نشود.»
زن قول داد: «حتماً، نگران نباش. برو به کارت برس.»

اما به محض اینکه چوپان از خانه بیرون رفت، زن نتوانست این راز را در دل نگه دارد. تصمیم گرفت فقط به همسایه‌اش که مثل خواهرش بود، ماجرا را بگوید. پس رفت دم در خانه او و گفت: «امروز اتفاق عجیبی برای شوهرم افتاد. وقتی صبح کنار حوض نشسته بود تا وضو بگیرد، یک جفت کلاغ از گوش‌هایش بیرون آمدند و پریدند!»

زن همسایه هم از شنیدن این خبر شوکه شد و تصمیم گرفت آن را برای شوهرش که عطار بود، تعریف کند. پس با چادر به مغازه او رفت و داستان را گفت. همین طور پخش خبر ادامه پیدا کرد و تا ظهر، تعداد کلاغ‌ها به بیست و نه عدد رسید و باز هم بیشتر شد.

عصر که چوپان گله را به روستا برگرداند، متوجه شد همه با نگاه‌های تعجب‌آمیز به او نگاه می‌کنند. او گوسفندان را یکی‌یکی به اصطبل صاحبانشان می‌فرستاد. حتی چند نفر از روستاییان پرسیدند: «حالت خوبه؟» و او جواب داد: «بله، مثل همیشه.»

وقتی به میدان اصلی روستا رسید، از مردم قهوه‌خانه شنید که می‌گویند: «امروز صبح چهل کلاغ از گوش چوپان بیرون پریدند!» آنجا بود که فهمید رفتار عجیب مردم روستا به خاطر چیست.

داستان این ضرب المثل – شماره 2

روزی روزگاری، در یک جنگل سرسبز، کلاغی مادر با جوجه‌اش زندگی می‌کرد. زمان گذشت و جوجه بزرگ شد، اما هنوز درست بلد نبود چطور پرواز کند.

یک روز بهاری، کلاغ مادر مجبور شد برای پیدا کردن غذا از لانه دور شود. قبل از رفتن، به جوجه‌اش هشدار داد: “چون هنوز پرواز را کاملاً یاد نگرفتی، وقتی نیستم از لانه بیرون نرو.”

اما جوجه که فکر می‌کرد پرواز خیلی ساده است، گوش نکرد و از لانه بیرون پرید. همین که خواست پرواز کند، تعادلش را از دست داد و روی شاخه‌های درخت افتاد و آسیب دید.

جوجه کلاغ از درد ناله می‌کرد. کلاغ دیگری که از آنجا می‌گذشت، او را دید و سعی کرد کمکش کند، اما موفق نشد. پس با خودش فکر کرد بهتر است برود و دیگران را از این اتفاق باخبر کند.

در راه، چند کلاغ دیگر را دید که روی زمین راه می‌رفتند. به آن‌ها گفت: “یک جوجه کلاغ افتاده و بالش شکسته. نمی‌تواند پرواز کند.” همه بلافاصله به سمت او پرواز کردند و در همین حال، خبر را به کلاغ‌های دیگر هم رساندند.

خیلی زود، همه کلاغ‌های جنگل فهمیدند چه اتفاقی افتاده. دور هم جمع شدند و هر کسی نظر خودش را می‌گفت. یکی می‌گفت نوک جوجه شکسته، یکی دیگر مطمئن بود که بالش آسیب دیده، و بعضی حتی فکر می‌کردند که او مرده است. در نهایت، همه تصمیم گرفتند برای نجات جوجه کلاغ کاری بکنند.

وقتی به او رسیدند، دیدند که جوجه کلاغ زنده است و مادرش با دقت او را از میان شاخه‌ها نجات می‌دهد.

از آن روز به بعد، وقتی خبری در میان مردم پخش می‌شود که درست نیست و هر کسی چیزی به آن اضافه می‌کند، می‌گویند: “یك كلاغ، چهل كلاغ”.

یک کلاغ چهل کلاغ

داستان کودکانه برای این ضرب المثل

یکی بود، یکی نبود. در همین حوالی، مغازه‌داری زندگی می‌کرد. یک روز صبح، طبق معمول، در مغازه را باز کرد. بسم اللهی گفت و داخل شد. پارچه‌ای برداشت تا ترازویش را پاک کند که نخستین خریدار وارد شد.
– سلام آقا!
– سلام خانم!
– لطفاً یک کیلو شکر و یک بطری شیر به من بدهید.
– حتماً.

مرد پارچه را زمین گذاشت و رفت تا شکر و شیر را بیاورد. خریدار از فرصت استفاده کرد و پرسید: «دخترتان چطور است؟»
مرد طبق عادت پاسخ داد: «خوب است، متشکرم.»
اما انگار چیزی تازه به نظرش رسیده باشد، به چهرهٔ خریدار خیره شد. خریدار هم که گویا دلیل نگرانی صاحب مغازه را فهمیده بود، گفت: «همسایه‌ها می‌گفتند در مدرسه دست دخترتان شکسته! کی گچ دستش را باز می‌کنید؟ با آن دست گچ‌گرفته چطور درس می‌خواند؟»

مرد که دیگر واقعاً ناراحت شده بود، با ناراحتی گفت: «ای وای! چه گچی؟ اصلاً چیزی نشده! چند روز پیش دخترم موقع بازی به دوستش برخورد کرد و دستش کمی درد گرفت، اما بعد از آن سالم به خانه برگشت و مشغول درسش شد.»

خریدار برای رهایی از موقعیت پیش‌آمده، چیزهایی گفت که صاحب مغازه توجهی نکرد. شیر و شکر را به او داد و بدرقه‌اش کرد. اما با خود فکر می‌کرد چرا هر اتفاقی در خانه و مغازهٔ او می‌افتد، از این به آن می‌رسد، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و همه از آن باخبر می‌شوند. همین او را به فکر یافتن منبع اصلی شایعه‌ها انداخت و نقشه‌ای کشید.

شب شد و به خانه رفت و خوابید. صبح برای نماز بیدار شد. با نشاط به طرف حوض رفت تا وضو بگیرد که ناگهان فریادی کشید و کنار حوض افتاد. همسرش با نگرانی از اتاق بیرون دوید و پرسید: «چه شده؟ چرا فریاد زدی؟»

مرد پاسخ داد: «ندیدی؟ داشتم وضو می‌گرفتم که ناگهان یک کلاغ از داخل گوشم بیرون پرید و روی درخت نشست.»
زن به درخت نگاه کرد. کلاغی آنجا نبود. با شگفتی پرسید: «کلاغ از گوشت بیرون پرید؟ کلاغ در گوش تو چه کار می‌کرد؟»

مرد آهسته از زمین بلند شد. چهرهٔ غمگینی به خود گرفت. لباسش را تکان داد و گفت: «نمی‌دانم. فقط از تو می‌خواهم این موضوع را مثل یک راز پیش خودت نگه داری و به کسی نگویی.»
زن قبول کرد. مرد لبخندی زد و برای صبحانه با همسرش به داخل خانه رفت. پس از آن، از خانه بیرون رفت و به سر کارش رفت.

آفتاب به حیاط تابید. زن رفت تا حیاط را آب‌پاشی و جارو کند. زن همسایه رسید و پرسید: «ناراحتی؟ اتفاقی افتاده؟»
زن گفت: «چیزی نیست. اما اگر قول می‌دهی این ماجرا را مثل راز پیش خودت نگه‌داری و به کسی نگویی، برایت تعریف می‌کنم.»
زن همسایه قبول کرد.

زن گفت: «امروز از هر دو گوش شوهرم دو کلاغ بیرون پریدند و روی شاخه‌های درخت نشستند.» اما نمی‌دانست که حرف از دهان که بیرون می‌آید، در همه‌جا پخش می‌شود.

زن همسایه گفت: «خدا بلا را دور کند. چه بیماری‌های عجیبی پیدا می‌شود!»
سپس خداحافظی کرد و به خانه‌اش رفت. وقتی به خانه رسید، به شوهرش گفت: «ببینم، گوشت درد نمی‌کند؟»
شوهرش گفت: «نه! چه دردی؟»
زن همسایه گفت: «دیشب گوش مرد همسایه درد گرفت و امروز صبح سه کلاغ از گوشش بیرون پرید. گفتم شاید این بیماری واگیردار باشد و تو هم گرفته باشی.»

مرد همسایه از خانه بیرون رفت. به یکی دیگر از همسایه‌ها برخورد و به او گفت: «مغازهٔ همسایه‌مان باز بود؟»
همسایه گفت: «بله، چطور؟»
مرد همسایه گفت: «می‌گویند دیشب گوش‌درد گرفته و امروز پنج کلاغ از گوشش بیرون پریده. گفتم شاید بیماری‌اش آن‌قدر شدید باشد که به مغازه نرفته باشد.»

همسایهٔ دوم وقتی به خانه رسید، داستان را برای زنش تعریف کرد و گفت: «… ده کلاغ از گوش آن بیچاره بیرون پریده.» و آن یکی گفت…

نزدیک ظهر، زنی وارد مغازهٔ مرد شد و گفت: «خدا بد نده. خداروشکر می‌بینم حالتان خوب است و مغازه را باز کرده‌اید.»
مرد گفت: «من هر روز مغازه را باز می‌کنم. مگر قرار بود در خانه بمانم؟»
زن گفت: «آخر می‌گویند گوشتان درد گرفته و چهل کلاغ از گوش‌هایتان بیرون پریده.»

مرد خندید و گفت: «من خودم یک کلاغ از گوشم پراندم. اما یک کلاغ. حالا شده چهل کلاغ و رفته توی گوش شما!»

از آن به بعد، هرگاه خبری با اضافات زیاد تعریف شود و بزرگ‌تر از واقعیت نشان داده شود، می‌گویند: «یک کلاغ، چهل کلاغ شده.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن