معنی ضرب المثل ” بزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد “

بازنویسی شده:

داستان و مفهوم شعر “بزک نمیر بهار میاد، کمبزه با خیار میاد”

این شعر زیبا یک ترانه محلی و کودکانه است که خبر از آمدن بهار و فصل زیبای آن می‌دهد. در این شعر، “بزک” یک شخصیت کوچک و دوست‌داشتنی است که منتظر رسیدن فصل بهار است.

معنی شعر ساده و گویاست: با آمدن بهار، طبیعت دوباره زنده می‌شود و مزرعه‌ها پر از محصولات تازه می‌شوند. “کمبزه با خیار میاد” اشاره به این دارد که در این فصل جدید، میوه‌ها و سبزیجات تازه مانند خیار به وفور یافت می‌شوند.

این شعر در اصل شادی و نشاطی را نشان می‌دهد که با پایان یافتن زمستان و شروع گرما و طراوت بهار به وجود می‌آید.

بزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد

در این نوشته، به بررسی ضرب‌المثل قدیمی ایرانی «بزک نمیر بهار میاد، کمبزه با خیار میاد» می‌پردازیم. در ادامه، معنی، مفهوم، داستان و شعر مرتبط با این ضرب‌المثل را مرور خواهیم کرد. در این مسیر، همراه آرین لوتوس باشید.

معنی بزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد

⭕ یعنی قول دادن چیزی که نمی‌توان به آن عمل کرد.
⭕ یعنی مثلاً به جای دادن علوفه به بز در همین لحظه، به او وعده می‌دهی که در تابستان خربزه و طالبی به او خواهی داد.
⭕ یعنی با حرف‌های شیرین و دلنشین، وعده‌هایی می‌دهی که مربوط به آینده‌ای دور و نامشخص است، فقط برای این که الان مجبور نباشی هزینه‌ای بپردازی یا کاری انجام دهی.
⭕ یعنی به دلیل خست و بی‌حوصلگی، به کسی وعده‌های بزرگ و پوچ می‌دهی.

ریشه ضرب المثل بزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد

اشرف‌الدین حسینی که به نام نسیم شمال شناخته می‌شود، از روزنامه‌نگاران و شاعران دوران خود بود. او با سرودن شعرهای طنز، مسائل اجتماعی و سیاسی زمانه‌اش را نقد می‌کرد.

یکی از شعرهای او با نام «دری وری» درباره وعده‌های بی‌اساسی است که ما انسان‌ها گاهی به دیگران می‌دهیم. مخصوصاً وقتی تحت تأثیر جو قرار می‌گیریم، یا چیزی ذوقمان را برانگیخته، یا دچار خیال‌بافی می‌شویم، قول‌هایی می‌دهیم که بعداً از انجام آن شانه خالی می‌کنیم و حتی انکارش می‌کنیم. ضرب‌المثلی هست که می‌گوید: دیوار انکار، بلند است؛ آنقدر بلند که حتی نمی‌توان از کنارش گذشت، چه برسد به اینکه از آن بالا رفت.

در طرف دیگر این وعده‌های پوچ، موجودات درمانده‌ای هستند که به آنان وعده‌های بزرگ داده می‌شود؛ اما اغلب این وعده‌ها عملی نمی‌شوند یا زمانی محقق می‌شوند که دیگر فایده‌ای ندارند؛ مثل نوشدارویی که پس از مرگ سهراب می‌رسد.

این وضعیت شبیه داستان بز گرسنه‌ای است که بی‌تابانه بعبع می‌کند و به او می‌گویند: نمیر تا بهار بیاید و علف‌های تازه و خوشمزه فراوان شود. فقط باید چند ماه گرسنگی را تحمل کنی و منتظر بهاری پربرکت بمانی تا سیر بخوری. به همین خاطر گفته‌اند: «بزک نمیر بهار میاد».
نسیم شمال در شعری که خواهید خواند، همین مفهوم را بیان می‌کند و بس.

شعر بزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد

گریه نکن عزیزم، فصل بهار در راه است.
بلبل شاد و مست، بر شاخه‌ها آواز می‌خواند.
گندم معمولی می‌رسد و گندم اعلا نیز خواهد آمد.
عجله کن، بهار دارد می‌آید، خربزه و خیار هم با هم می‌آیند.

دخترک عزیزم، به خاطر نان غصه نخور.
بچه‌ی باادب من، آتش به جان خشک و تر نزن.
قهرمان اشک‌ریزم، دل مرا نیازار.
سال دیگر، شوهری دلسوز برایت می‌آید.
عجله کن، بهار دارد می‌آید، خربزه و خیار هم با هم می‌آیند.

سال دیگر با خوشحالی، نان و پنیر می‌خوری.
کباب گوشت درست می‌کنی و دیزی پر از سیر می‌خوری.
پشت در خانه‌ات، خربزه به بار می‌نشیند.
عجله کن، بهار دارد می‌آید، خربزه و خیار هم با هم می‌آیند.

دو سه روزی تحمل کن، نگران گرسنگی نباش.
اگر شام نمی‌خوری، نخور؛ با گرسنگی بخواب، اما شکوه نکن.
آب‌ها خشک شده‌اند، تشنه بخواب و اعتراض نکن.
عجله کن، بهار دارد می‌آید، خربزه و خیار هم با هم می‌آیند.

داستان بزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد

در گذشته‌های دور، پسری به نام حسنی همراه مادربزرگش در یک روستای قشنگ زندگی می‌کرد. حسنی یک بزغاله داشت که بسیار دوستش می‌داشت. هر روز او را به دشت می‌برد تا علف‌های تازه بخورد.

قبل از شروع پاییز، حسنی بیمار شد و یک ماه در خانه استراحت کرد. در این مدت، مادربزرگش کاه و یونجه‌ای که در انبار داشتند را به بزغاله می‌داد.

وقتی حسنی خوب شد و توانست از خانه بیرون برود، دیگر در دشت علف تازه‌ای نمانده بود. آن سال زمستان زودرس آمد و همه جا را برف پوشاند. کم‌کم کاه و یونجه‌های انبار هم تمام شد. بزغاله از گرسنگی صدا می‌کرد و ناله می‌کرد. حسنی دلش برای بزغاله می‌سوخت، او را نوازش می‌کرد و می‌گفت: “صبر کن تا بهار برسد. آن وقت دشت پر از علف می‌شود و تو کلی غذا می‌خوری.”

مادربزرگ که حرف‌های حسنی را شنید، لبخندی زد و گفت: “حرف‌هایت مرا یاد یک ضرب‌المثل قدیمی انداخت که می‌گویند: بزک نمیر بهار میاد خربزه و خیار میاد. پسرم، با این حرف‌ها که بزغاله سیر نمی‌شود. برو از همسایه‌ها مقداری کاه قرض بگیر تا وقتی بهار آمد، قرضت را پس بدهی.”

حسنی از همسایه کاه قرض گرفت و به بزغاله داد. بزغاله که سیر شده بود، دوباره سرحال شد و شروع به بازی کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن