معنی ضرب المثل ” خود کرده را تدبیر نیست ” + داستان
مَثَلِ “خود کرده را تدبیر نیست” داستان جالبی دارد که به گذشتههای دور برمیگردد. روزی یک مرد ثروتمند در شهری زندگی میکرد که مال و اموال فراوانی داشت. او آنقدر غرق در ثروت و لذتهای خود بود که هیچ توجهی به دیگران نداشت و حتی به فکر کمک به نیازمندان نبود.
یک شب، دزدان به خانه او حمله کردند و تمام داراییاش را به سرقت بردند. فردای آن شب، مرد ثروتمند در حالی که خانه و کاشانهاش را از دست داده بود، با ناراحتی در کوچهها پرسه میزد و فکر میکرد که چرا این بلا سرش آمده است. در راه، به مرد دانایی برخورد کرد و ماجرای خود را برایش تعریف کرد.
مرد دانا به او گفت: “ای مرد! وقتی تو ثروت داشتی، آن را فقط برای خودت میخواستی و به دیگران کمک نمیکردی. اگر با دیگران مهربان بودی و دست نیازمندان را میگرفتی، امروز آنها به کمک تو میآمدند و در این موقعیت سخت تنها نبودی. این اتفاق، نتیجه رفتار خودت است.”
این داستان به ما یادآوری میکند که هر کاری که انجام میدهیم، نتیجهای دارد. اگر کارهای خوب انجام دهیم، نتایج خوبی خواهیم دید و اگر کارهای ناشایست انجام دهیم، باید منتظر عواقب آن باشیم. این ضربالمثل به ما هشدار میدهد که وقتی خودمان کاری میکنیم که باعث مشکل میشود، نمیتوانیم از دیگران انتظار داشته باشیم که آن را برایمان حل کنند. در واقع، ما خودمان مسئول کارهایمان هستیم و باید پاسخگوی نتیجه اعمال خود باشیم.

در این نوشته، داستان و مفهوم ضربالمثل ایرانی «خود کرده را تدبیر نیست» را بررسی میکنیم. با ما همراه باشید.
معنی ضرب المثل خود کرده را تدبیر نیست
هر کس که با دست خودش برای خود مشکل و دردسر درست کند، تنها خودش مسئول نتیجه کارهایش خواهد بود.
وقتی فردی با رفتار و انتخابهای نادرست، زندگی را به کام خود و اطرافیان تلخ میکند، معمولاً به او میگویند: «خود کرده را تدبیر نیست.» این جمله یعنی همه این مشکلات و ناراحتیها را خودت برای خودت به وجود آوردهای و حالا باید با آن روبرو شوی.
این عبارت معمولاً در مورد افرادی به کار میرود که از روی ناآگاهی یا بیفکری، باعث وارد آمدن آسیب و رنج به خودشان میشوند.
گسترش ضرب المثل خود کرده را تدبیر نیست با طرح یک داستان
در یک پرواز، یکی از مسافران به همسایه کناری خود پیشنهاد داد: «بیا با هم یک بازی کنیم؟» مسافر دوم با ادب گفت نه، و سرش را به سمت پنجره هواپیما چرخاند. مرد اول دوباره گفت: «قاعده بازی اینه: اول من از شما یک سوال میپرسم. اگر جواب را ندانستید، ۵ دلار به من میدهید. بعد شما از من میپرسید؛ اگر من نتوانستم جواب دهم، ۵ دلار به شما پرداخت میکنم.» مسافر دوم دوباره عذرخواهی کرد و پتو را روی خود کشید تا بخوابد.
کمی بعد، مرد اول گفت: «باشه، قاعده را عوض میکنم: اگر شما جواب سوال من را ندانستید، ۵ دلار به من میدهید؛ اما اگر من جواب شما را ندانستم، ۵۰ دلار به شما میدهم.» اینبار مسافر دوم قبول کرد. مرد اول پرسید: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مسافر دوم بدون حرفی ۵ دلار از جیبش درآورد و به او داد. بعد نوبت او شد و پرسید: «چه چیزی وقتی از تپه بالا میرود سه پا دارد، و وقتی پایین میآید چهار پا؟»
مرد اول مدتی فکر کرد. بعد لپتاپش را روشن کرد و در اینترنت جستجو کرد، اما چیزی پیدا نکرد. سپس به منابع دانشگاهی سر زد و حتی از دوستانش پرسید، اما هیچکدام جواب را نمیدانستند. سه ساعت گذشت و او تازه از خواب بیدار شد و ۵۰ دلار به مسافر دوم داد. مسافر دوم پول را گرفت و تشکر کرد و دوباره خواست که بخوابد. مرد اول پرسید: «خب، جواب سوال تو چه بود؟» مسافر دوم بیآنکه حرفی بزند، ۵ دلار از جیبش درآورد و به او داد و خوابید!
هر کی خربزه بخوره پای لرزش میشینه.





























