معنی ضرب المثل ” تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز “

یک ضرب المثل زیبا و پرمعنی وجود دارد که می‌گوید: «تو نیکی می‌کن و در دجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز». این جمله به ما یادآوری می‌کند که هیچ کار خوبی، هرچند کوچک، هرگز пропа نمی‌رود. حتی اگر کسی از کار نیک تو قدردانی نکند یا نتیجه‌اش را نبینی، خداوند پاداش آن را در جایی و در زمانی که انتظارش را نداری، به تو برمی‌گرداند. مانند این است که کاری نیکو انجام دهی و آن را به رودخانه بزرگی مانند دجله بسپاری و مطمئن باشی که در میان بیابان خشک و بی‌آب، همان نیکی به شکل برکتی به سویت بازخواهد گشت.

**داستان:**

روزی روستایی مهربان و فقیر در کنار روستایی زندگی می‌کرد. او با اینکه خودش چندان ثروتی نداشت، قلب بسیار بزرگی داشت. یک روز صبح، پیرمرد مسافری که خسته و گرسنه به نظر می‌رسید، به درب خانه او آمد. روستایی با روی خوش از او پذیرایی کرد و آخرین غذایی که داشت را با او تقسیم کرد و برای استراحت به او جا داد. فردای آن روز، وقتی پیرمرد روستا را ترک می‌کرد، به مرد روستایی گفت: «متشکرم که وجود داری.» و سپس رفت.

مرد روستایی به کار سخت و روزمره خود ادامه داد و کم‌کوم آن مهمان و مهربانی کوچکش را فراموش کرد. چند ماه بعد، خشکسالی سختی منطقه را فراگرفت. زمین‌هایش خشک شد و قحطی آغاز شد. مرد روستایی که دیگر هیچ چیز برای خوردن نداشت، با ناامدی به صحرا رفت تا شاید چیزی پیدا کند. در آن بیابان خشک و سوزان، ناگهان چشمش به چشمه آب زلالی افتاد که از زمین می‌جوشید و در کنار آن، درختان پربار میوه روییده بودند. این چشمه و میوه‌ها جان تازه‌ای به او و خانواده‌اش بخشید.

همان شب، در خواب، همان پیرمرد مسافر را دید. پیرمرد به او لبخندی زد و گفت: «آن نان و محبتی که به من دادی، چون سنگی بود که در رودخانه انداختی. اکنون خداوند آن را در این بیابان خشک، به صورت این چشمه جوشان به تو بازگرداند.»

و اینگونه شد که مرد روستایی به معنای واقعی ضرب المثل پی برد: تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز.

ضرب المثل تو نیکی می کن و در دجله انداز

در این نوشته به بررسی معنی، مفهوم و داستان پشت ضرب‌المثل ایرانی “تو نیکی می‌کن و در دجله انداز” که از کتاب نگارش پایه ششم انتخاب شده، می‌پردازیم. با ما همراه باشید.

معانی و مفهوم تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز

نیکی کردن به دیگران بدون چشم‌داشت، در نهایت پاداش خود را به خود فرد بازمی‌گرداند. یعنی کارهای خوبی که در روزهای آسایش انجام می‌دهیم، در روزهای سخت، پشتیبان و یاورمان خواهند بود. هر که به دیگران محبت کند، خداوند نیز به او لطف و مهربانی می‌کند.

رود دجله، رودی بزرگ و پرآب است که از عراق می‌گذرد و به آن اروندرود هم می‌گویند. “در دجله انداختن” کنایه از کمک کردن در زمان گشادی و فراوانی روزی است. همچنین به این معناست که اگر به کسی کمک کردی، آن را فراموش کن، گویی آن را در رودخانه‌ای روان ریخته‌ای. اما در این جهان کسی هست که هیچ چیز را فراموش نمی‌کند و همه چیز را می‌بیند (خداوند). بیابان نماد روزهای سخت و مشکلات زندگی است. یعنی اگر کسی در زمان نعمت و آسایش، سپاسگزار باشد و به دیگران یاری برساند، خداوند نیز در زمان گرفتاری و سختی، او را نجات می‌دهد و تنها رهایش نمی‌کند.

ایموجی این ضرب المثل 👉🙌⬅🌊📿🏜➡

داستان و ریشه ضرب المثل تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز

روایت شده که متوکل، خلیفه ستمگر عباسی، به جوانی به نام «فتح» علاقه زیادی پیدا کرد. او تمام دانش و هنرهای زمانه را به این جوان آموخت تا اینکه نوبت به یادگیری شنا رسید. روزی که فتح در رود دجله شنا می‌کرد، ناگهان موج بزرگی برخاست و او را به زیر آب کشاند. غواصان به سرعت به رودخانه رفتند و همه جای آن را جستجو کردند، اما هیچ اثری از جوان پیدا نکردند.

پس از مدتی کوتاه، فردی نزد خلیفه آمد و خبر پیدا شدن فتح را داد. وقتی جوان را نزد او آوردند، خلیفه ماجرا را از او پرسید. فتح با شادی گفت: «وقتی آن موج ناگهانی مرا با خود برد، مدتی در آب غوطه‌ور شدم و از این سو به آن سو رانده شدم. ناگهان موج بزرگی آمد و مرا به سوی ساحل پرتاب کرد. وقتی به خودم آمدم، دیدم درون حفره‌ای در دیواره رودخانه دجله هستم. ساعت‌ها گذشت تا اینکه ناگهان چشمم به سینی نانی افتاد که روی آب رودخانه در حرکت بود. دستم را دراز کردم، نان را برداشتم و با خوردن آن، گرسنگی‌ام برطرف شد.»

ضرب المثل تو نیکی می کن و در دجله انداز

سرانجام داستان

پس از گذشت یک هفته، در روز هفتم، یک ماهیگیر کنار رود دجله رفت و مرا از داخل حفره با تور خود نجات داد. نکته عجیب این بود که روی تکه نان‌هایی که هر روز در ساعت مشخصی روی آب رودخانه دیده می‌شد، نام «محمد بن الحسین الاسکاف» نوشته شده بود. این سؤال پیش آمد که این شخص کیست و چرا چنین کاری می‌کند؟

متوکل دستور داد تا آن مرد را پیدا کنند. پس از جست‌وجوی زیاد، سرانجام «محمد اسکاف» را در بغداد یافتند. او در پاسخ گفت: «من با خلیفه کاری ندارم، ولی اگر دستوری داشته باشد، آماده اجرای فرمانش هستم.» وقتی متوکل این را شنید، به خانه محمد اسکاف رفت و داستان نان‌ها را از او پرسید.

محمد اسکاف توضیح داد: «از وقتی زندگی مشترک را شروع کردم، هر روز مقداری نان برای نیازمندان کنار می‌گذاشتم. اما چند روزی است کسی برای گرفتن نان نمی‌آید. چون نان صدقه را باید حتماً بخشید، تصمیم گرفتم آن را به رودخانه دجله بیندازم تا حداقل ماهی‌ها از آن بهره‌مند شوند.»

خلیفه به پاس این رفتار نیک، از او قدردانی کرد و در ضمن به او گفت: «تو نیکیت را به رود دجله می‌اندازی، بدون آن که بدانی خدای بزرگ همان نیکی را در خشکی به خودت بازمی‌گرداند.»

شعر کامل تو نیکی میکن و در دجله انداز

اگر خوشبخت و هوشیار هستی،
به سخن دانایان گوش فرا ده.
شنیدم که پادشاهی ثروتمند اشتباهی کرد
و گرد باد از زمین به آسمان برخاست.
آن بیچاره از اسب افتاد و بیهوش شد،
و فیلش سر خود را بر دوش او نمی‌گردانید.
دانشمندان بسیار فکر کردند،
ولی از درمانش عاجز و ناتوان ماندند.
حکیمی باز آمد و رویش را معالجه کرد،
و مفاصلش را از هر دو سو نرم نمود.
وقتی روز شد، نزد پادشاه رفت،
به امید اینکه شاه او را گرامی دارد.
شنیدم که آن پادشاه بداخلاق و ناسازگار،
با ناسپاسی روی از او برگردانید.
حکیم از این بی‌توجهی خشمگین شد،
و در حالی که از دربار می‌رفت، می‌گفت:
“من سر او را بلند کردم تا سلامتی یابد،
اما او در پایان، ناسپاس و بداقبال از من روی گردانید.”
“همان کسی که او را از چاه بیرون کشیدی و نشناخت،
بار دیگر سزاوار است که در چاهش بیفتی.”
به خدمتکارش گیاهی داد و دستور داد
که امشب در شبستان آن را دود کند.
و او تصمیم گرفت که از آنجا برود،
چون حکمت نیست در جایی که حرمت نگه نمی‌دارند بمانی.
شاه صبح از خواب بیدار شد،
و نمی‌توانست سرش را به چپ یا راست بچرخاند.
آن مرد کاردان را جستند،
که دیگر روشنایی جهان را کجا می‌توان یافت؟
او پیوسته از بی‌عدالتی شکایت می‌کرد و می‌گفت:
“من بدی کردم و نیکی ننمودم.”
“اگر طبیب توانایی داشتی، خود را نیازار،
چون ممکن است بار دیگر بیمار شوی.”
“وقتی باران رفت، باران دیگر مبار،
وقتی از میوه سیر شدی، شاخه را نشکن.”
“وقتی خرمن را جمع کردی، گاو را مفروش،
که افراد پست‌همت، منت را فراموش می‌کنند.”
“دل خود را یک‌باره به روشنایی مبند،
چراغ را برای زمان تاریکی نگه دار.”
“شایسته نیست که انسان مانند کره الاغ،
وقتی سیر شد، دور مادر نگردد.”
“وفادار باش و نعمت‌شناس،
چون ناسپاسی سرانجام بدی دارد.”
“جزای مردمی جز مردمی نیست،
هر که حق‌شناس نباشد، انسان نیست.”
“و اگر می‌دانی که دوستت بداخلاقی می‌کند،
تو خوی خوب خود را از دست مده.”
“هشدار! تا با طبع و خرد عامه مردم،
خیر و نیکنامی را ترک نگویی.”
“من این راز و مثال را از خود نگفتم،
کسی دری به رویم گشود و من آن را پذیرفتم.”
“از کودکی تا به این جایگاه که هستم،
حرف دیگری به خود نبستم.”
“حکیمی این داستان را بر زبان آورد،
و برایم تأسف بود که بی‌استفاده بماند.”
“پس آن را به نظم درآوردم تا پایدار بماند،
و خردمندان بر آن آفرین بخوانند.”
“ای نیکوکار با تدبیر،
جوانمرد و خوش‌طبع و جهانگیر.”
“قصه‌های دلنشین تو را شنیدم،
سال و ماه و روزت مبارک باد.”
“اگر قدر فضل و مقام تو را ندانستند،
وگرنه سر به پای تو می‌نهادند.”
“تو نیکی کن و در رود دجله بینداز،
که خداوند در بیابان آن را به تو بازمی‌گرداند.”
“پیش از ما چون تو بسیار بودند،
که نیک‌اندیش و بدکردار بودند.”
“بدی کردند و با خود نیکی نمودند،
تو نیکوکار باش و بد میندیش.”
“هر چه در شیراز می‌گویند،
در هفت اقلیم جهان باز می‌گویند.”
“که سعدی هر چه گوید، پند است،
و حریص پند، دولتمند است.”
“خداوند یاور تو و پشتیبان دولتت باد،
دعای خیرخواهانت همواره با تو باد.”
“مراد و کام و بختت همنشین تو باد،
تو و هر که چنین گوید، همچنین باد.”

**سعدی**

بیشتر بخوانید:
ضرب‌المثل با نیکی
ضرب‌المثل نگارش ششم – آرین لوتوس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن